آسمان در بند
1396/02/02

ابوالحسن موسي بن جعفر (ع) امام هفتم از ائمه اثني عشر (ع) و نهمين معصوم از چهارده معصوم (ع) تولد آن حضرت در ابواء (محلي ميان مكه و مدينه) به روز يكشنبه هفتم صفر سال 128 يا 129 ق واقع شد. 

چگونگي به امامت رسيدن آن حضرت: 

 

در زمان حيات امام صادق (ع) كساني از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ايشان اسماعيل امام خواهد شد. اما اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت ولي كساني مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند پس از وفات حضرت صادق (ع) عده اي چون از حيات اسماعيل مأيوس شدند پسر او محمد بن اسماعيل را امام دانستند و اسماعيليه امروز بر اين عقيده هستند و پس از او پسر او را امام مي دانند و همينطور به ترتيب و به تفضيلي كه در كتب اسماعيليه مذكور است. پس از وفات حضرت صادق (ع) بزرگترين فرزند ايشان عبدالله نام داشت كه بعضي او را عبدالله افطحمي دانند اين عبدالله مقام و منزلت پسران ديگر حضرت صادق(ع) را نداشت و به قول شيخ مفيد در”ارشاد” متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترين برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاي امامت كرد و برخي نيز از او پيروي كردند اما چون ضعف دعوي و دانش او را ديدند روي از او برتافتند و فقط عده قليلي از او پيروي كردند كه فطحيه موسوم هستند. 
ـ برادر ديگر امام موسي كاظم (ع) اسحق كه برادر تني آن حضرت بود به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود اما برادرش موسي كاظم (ع) را قبول داشت و حتي از پدرش روايت مي كرد كه او تصريح بر امامت آن حضرت كرده است. 
ـ برادر ديگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردي سخي و شجاع بود و از زيديه جاروديه بود و در زمان مامون در خراسان وفات يافت اماجلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسيع امام موسي كاظم (ع) بقدري بارز و روشن بود كه اكثريت شيعه پس از وفات امام صادق (ع) به امامت او گرويدند و علاوه بر اين بسياري از شيوخ و خواص اصحاب حضرت صادق (ع) مانند مفضل ابن عمر جعفي و معاذين كثير و صغوان جمال و يعقوب سراج نص صريح امامت حضرت امام موسي الكاظم (ع) را از امام صادق (ع) روايت كردند و بدين ترتيب امامت ايشان در نظر اكثريت شيعه مسجل گرديد. 

شخصيت اخلاقي: 

 

او در علم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگي ضرب المثل بود. بران و بدانديشان را با عفو و احسان بيكران خويش تربيت مي فرمود. 
شبها بطور ناشناس در كوچه هاي مدينه مي گشت و به مستمندان كمك مي كرد. مبلغ دويست، سيصد و چهارصد دينار در كيسه ها مي گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مي كرد. صرار (كيسه ها) موسي بن جعفر در مدينه معروف بود. و اگر به كسي صره اي مي رسيد بي نياز مي گشت معذلك در اطاقي كه نماز مي گذارد جز بوريا و مصحف و شمشير چيزي نبود. 

برخورد حاكمان سياسي معاصر با امام: 

 

مهدي خليفه عباسي امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابي كه ديد و نيز تحت تأثير شخصيت امام از او عذرخواهي كرد و به مدينه اش بازگرداند گويند كه مهدي از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش قيام نكند اين روايت نشان مي دهد كه امام كاظم (ع) قيام را در آن زمان صلاح و شايسته نمي دانسته است و با آنكه از جهت كثرت عبادت و زهد به (العبد الصالح) معروف بوده است بقدري در انظار مردم مقامي والا و ارجمند داشته است كه او را شايسته مقام خلافت و امامت ظاهري نيز مي دانستند و همين امر موجب تشويش و اضطراب دستگاه خلافت گرديده و مهدي به حبس او فرمان داده است. 
ـ زمخشري در (ربيع الابرار) آورده است كه هارون فرزند مهدي در يكي از ملاقاتها به امام پيشنهاد نمود فدك را تحويل بگيرد و حضرت نپذيرفت وقتي اصرار زياد كرد فرمود مي پذيرم به شرط آن كه تمام آن ملك را با حدودي كه تعيين مي كنم به من واگذاري، هارون گفت حدود آن چيست؟ امام فرمود يك حد آن به عدن است حد ديگرش به سمرقند و حد سومش به افريقيه (آفريقا) و حد چهارمش كناره درياي خزر است. هارون از شنيدن اين سخن سخت برآشفت و گفت: پس براي ما چه چيز باقي مي ماند؟ امام فرمود: 
مي دانستم اگر حدود فدك را تعيين كنم آن را به مامسترد نخواهي كرد (يعني خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق منست) از آن روز هارون كمر به قتل موسي بن جعفر (ع) بست. در سفر هارون به مدينه هنگام زيارت قبر رسول الله (ص) در حضور سران قريش و روساي قبايل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا بن عم و اين را از روي فخر فروشي به ديگران گفت. امام كاظم (ع) حاضر بود و فرمود: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا ابت (يعني سلام بر تو اي پدر من) مي گويند هارون دگرگون شد و خشم از چهره اش نمودار گرديد. 

زندان نمودن امام و چگونگي شهادت: 

 

درباره حبس امام موسي (ع) به دست هارون الرشيد شيخ مفيد در ارشاد روايت مي كند كه علت گرفتاري و زنداني شدن امام، يحيي بن خالد بن بر مك بوده است زيرا هارون فرزند خود امين را به يكي از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث كه مدتي هم والي خراسان بوده است سپرده بود و يحيي بن خالد بيم آن را داشت كه اگر خلافت به امين برسد جعفربن محمد را همه كاره دستگاه خلافت سازد و يحيي و بر مكيان از مقام خود بيفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شيعه بود و قايل به امامت موسي (ع) و يحيي اين معني را به هارون اعلام مي داشت. سرانجام يحيي پسر برادر امام را به نام علي بن اسماعيل بن جعفر از مدينه خواست تا به وسيله او از امام و جعفر نزد هارون بدگويي كند. گويند امام هنگام حركت علي بن اسماعيل از مدينه او را احضار كرد و از او خواست كه از اين سفر منصرف شود. و اگر ناچار مي خواهد برود از او سعايت نكند. علي قبول نكرد و نزد يحيي رفت و بوسيله او پيش هارون بار يافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامي مال به او مي دهند تا آنجا كه ملكي را توانست به هزار دينار بخرد. هارون در آن سال به حج رفت و در مدينه امام و جمعي از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت يا رسول الله از تو پوزش مي خواهم كه مي خواهم موسي بن جعفر را به زندان افكنم زيرا او مي خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بريزد. آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بيرون بردند و او را پوشيده به بصره نزدوالي آن عيسي بن جعفربن منصور بردند. 
عيسي پس از مدتي نامه اي به هارون نوشت وگفت كه موسي بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز كاري ندارد يا كسي بفرست كه او را تحويل بگيرد يا من او را آزاد خواهم كرد. هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتي از او خواست كه امام را آزاري برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيي بن خالد برمكي سپرد. چون امام در خانه فضل نيز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخر الامر يحيي امام را به سندي بن شاهك سپرد و سندي آن حضرت را در زندان مسموم كرد و چون آن حضرت از سم وفات يافت سندي جسد آن حضرت را به فقها و اعيان بغداد نشان داد كه ببيند در بدن او اثر زخم يا خفگي نيست. بعد او را در باب التبن در موضعي به نام مقابر قريش دفن كردند. تاريخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر يا پنجم يا بيست و پنجم رجب سال 183 ق در 55 سالگي گفته اند. 

نجمه همسر امام: 

 

نجمه، مادر بزرگوار امام رضا (ع) و از زنان مومنه، پارسا، نجيب و پاكيزه بود. حميده، همسر امام صادق (ع)، او را كه كنيزى از اهالى مغرب بود، خريد و به منزل برد. 
نجمه در خانه امام صادق (ع)، حميده خاتون را بسيار احترام مى كرد و به خاطر جلال و عظمت او، هيچ گاه نزدش نمى نشست! روزى حميده در عالم رويا، رسول گرامى اسلام (ص) را ديد كه به او فرمودند: اى حميده! نـجـمـه را به ازدواج فرزند خود موسى درآور زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه بهترين فرد روى زمين باشد. پس از اين پيام، حميده به فرزندش امام كاظم (ع) فرمود: پسرم! نـجـمـه بانويى است كه من هرگز بهتر از او را نديده ام، زيرا در زيركى و محاسن اخلاق، مانندى ندارد. من او را به تو مى بخشم، تو نيز در حق او نيكى كن. ثـمـره ازدواج امـام مـوسـى بـن جعفر (ع) و نجمه، نورى شد كه در شكم مادر به تسبيح و تهليل مـشـغـول بـود و مـادر از آن، احـسـاس سنگينى نمى كرد و چون به دنيا آمد، دست ها را بر زمين گذاشت، سر را به سوى آسمان بلند كرد و لب هاى مباركش را به حركت درآورد: گويا با خدايش رازو نيازمى كرد. پس از تولد امام هشتم (ع)، اين بانوى مكرمه با تربيت گوهرى تابناك، ارزشى فراتر يافت. 

فرزندان امام: 

بنا به گفته شيخ مفيد در ارشاد امام موسي كاظم (ع) سي و هفت فرزند پسر و دختر داشت كه هيجده تن از آنها پسر بودند و علي بن موسي الرضا (ع) امام هشتم افضل ايشان بود از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسي و محمد بن موسي و ابراهيم بن موسي بودند. يكي از دختران آن حضرت فاطمه معروف معصومه سلام الله عليها است كه قبرش در قم مزار شيعيان جهان است. عدد اولاد آن حضرت را كمتر و بيشتر نيز گفته اند. 

تأثير علمي آن بزرگوار: 

امام هفتم (ع) با جمع روايات و احاديث و احكام و احياي سنن پدر گرامي و تعليم و ارشاد شيعيان، اسلام راستين را كه با تعاليم و مجاهدات پدرش جعفر بن محمد (ع) نظم و استحكام يافته بود حفظ و تقويت كرد و علي رغم موانع بسيار در راه انجام وظايف الهي تا آنجا پايداري كرد كه جان خود را فدا ساخت. 

سخنان برگزيده 

 

* امام رضاعليه السلام: زيارَةُ قَبرِ أبي مِثلُ زِيارَةِ قَبِر الحُسَينِ؛ 
زيارت قبر پدرم، موسى بن جعفرعليه السلام، مانند زيارت قبر حسين‌عليه السلام است. 
* روايت شده است: أنّهُ (الكاظِم َ‌عليه السلام) كانَ يَبِكي مِن خَشيَةِ اللَّهِ حَتّى‌ تَخضَلَّ لِحيَتُهُ بِالدُّمُوعِ؛ 
امام كاظم همواره از بيم خدا مى‌گريست، چندان كه محاسنش از اشك تر مى‌شد. 
* امام كاظم ‌عليه السلام: ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَكثُ الصَّفَقَةِ و تَركُ السُّنَّةِ و فِراقُ الجَماعَةِ؛ 
سه چيز تباهى مى‌آورد: پيمان شكنى، رها كردن سنّت و جدا شدن از جماعت. 
* امام كاظم ‌عليه السلام: عَونُكَ لِلضَّعيفِ أفضَلُ الصَّدَقَةِ؛ 
كمك كردن تو به ناتوان، بهترين صدقه است. 
* امام كاظم‌ عليه السلام: لَو كانَ فِيكُم عِدَّةُ أهلِ بَدرٍ لَقامَ قائمُنا؛ 
اگر به تعداد اهل بدر (مؤمن كامل) در ميان شما بود، قائم ما قيام مى‌كرد. 
* امام كاظم‌ عليه السلام: لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ في كُلِّ يَومٍ؛ 
كسى كه هر روز خود را ارزيابى نكند، از ما نيست. 
* امام كاظم ‌عليه السلام: ما مِن شَى‌ءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛ 
در هر چيزى كه چشمانت مى‌بيند، موعظه‌اى است. 
* امام كاظم ‌عليه السلام: مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ يَومِ القِيامَة؛ 
هر كس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مى‌دارد. 
* امام كاظم ‌عليه السلام: إذا كانَ ثَلاثَةٌ في بَيتٍ فَلا يَتَناجى‌ إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِكَ مِمّايَغُمُّهُ؛ 
هر گاه سه نفر در خانه ‌اى بودند، دو نفرشان با هم نجوا نكنند؛ زيرا نجوا كردن، نفر سوم را ناراحت مى‌كند. 
* امام كاظم‌ عليه السلام: إيّاكَ أن تَمنَعَ في طاعَةِ اللَّهِ فَتُنفِقُ مِثلَيهِ في مَعصِيَةِ اللَّهِ؛ 
مبادا از خرج كردن در راه طاعت خدا خوددارى كنى، و آن‌گاه دو برابرش را در معصيت خدا خرج كنى. 
* امام كاظم ‌عليه السلام: لاتُذهِبِ الحِشمَةَ بَينَكَ و بَينَ أخيكَ وَأبْقِ مِنها فَإنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ؛ 
مبادا حريم ميان خود و برادرت را (يكسره) از ميان ببرى؛ چيزى از آن باقى بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن، از ميان رفتن شرم و حيا است. 
* امام كاظم ‌عليه السلام: أبلِغ خَيراً و قُل خَيراً ولا تَكُن أمُّعَةً؛ 
خير برسان و سخن نيك بگو و سست رأى و فرمان‌برِ هر كس مباش. 
* امام كاظم ‌عليه السلام: المُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ و لِلجازِعِ اثنَتانِ؛ 
مصيبت براى شكيبا يكى است و براى ناشكيبا دوتا. 
* امام كاظم‌ عليه السلام: الصَّبرُ عَلَى العافِيَةِ أعظَمُ مِنَ الصَّبرِ عَلَى البَلاءِ؛ 
شكيبايى در عافيت بزرگ‌تر است از شكيبايى در بلا. 
 
بخش دوم:

احياگر جنبش علمي امام صادق (ع)

هفتم صفر سال 128 هجري آسمان «ابواء»- منطقه کوچکي ميان مکه و مدينه- با شکفتن گلي ديگر از گلستان امامت عطرآگين گشت. موسي کاظم(ع) از مادري به نام «حميده خاتون» از بهترين بانوان عصر خويش متولد شد و پرورش يافت؛ همان بزرگواري که امام باقر(ع) در زمان ازدواج فرزند گرامي شان امام صادق(ع) با وي فرموده بود: «تو بانوي بزرگواري هستي که هم در دنيا ستوده خواهي بود و مدح و فضايل و ملکات ايماني تو در آخرت بر سر زبانها خواهد بود». 
امام جعفر صادق(ع) ؛ پدر بزرگوار ايشان نيز امامي است که فرهنگ و ادبيات جهان تشيع با فرهنگ عملي آن امام همام گره خورده است.

ماجراي تولد 

ابوبصير درباره چگونگي تولد موسي بن جعفر(ع) مي گويد: من همراه امام صادق(ع) بودم هنگام بازگشت از حج و در بين مکه و مدينه مشغول صرف صبحانه بوديم، پيکي از سوي همسر بزرگوار ايشان آمده و پيغامي را به حضرت داد، در آن هنگام امام بي درنگ برخاست و فرمود: «خداوند به من فرزندي عنايت کرد که در ميان مخلوقات پروردگار يکي از بهترين و يکي از آبرومندترين خلق خداست. اين فرزند بعد از من امامي براي خلق است. » 
ابوبصير به نقل از امام صادق(ع) مي گويد: هنگامي که آن کودک متولد شد، دستهايش را بر زمين نهاد و سر به سوي آسمان بلند کرده و در پيشگاه خداي متعال آغاز به ستايش کرد که اين کار نشانه رسول خدا(ص) و اوصياي بعد از ايشان است. 
امام کاظم(ع) در معرفي خود فرموده است: «اگر از من مي پرسيد من فرزند محمد مصطفي(ص) حبيب خدايم. از نسل اسماعيل ذبيح ا... و فرزند ابراهيم خليل. اگر از شهر من مي پرسي، من اصالتاً از شهر و دياري هستم که واجب است مسلمانان در طول عمر يک بار براي انجام وظيفه (انجام فريضه حج) بدانجا آيند. اگر از مفاخر من مي پرسي، از خانداني هستم که بينيِ گردن کشان و ستمگران را به خاک ماليده، باعث شدند مردم راه هدايت را بشناسند و به سوي توحيد روي آرند. اگر شهرت مرا خواهي، من از آل محمدم که خداي دستور داده است که در نماز بر ما درود فرستند». 

ويژگيهاي اخلاقي 

امام موسي کاظم(ع) ، در علم و حلم، تواضع و مکارم اخلاق شهرتي بسيار داشت و دانش وصف ناپذير و صفات برجسته اخلاقي اش از او تنديسي از انساني کامل ساخته بود. امام(ع) ، بدان و بدانديشان را با عفو و احسان بي کران خويش تربيت مي فرمود. شبها به طور ناشناس در کوچه هاي مدينه مي گشت و به مستمندان کمک مي کرد. مبالغي را در کيسه ها مي گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مي کرد. کيسه هاي موسي بن جعفر(ع) در مدينه معروف بود و اگر به کسي يک کيسه مي رسيد بي نياز مي گشت. با اين حال در اتاقي که نمازش را به جاي مي آورد جز بوريا و مصحف چيزي در آن يافت نمي شد، زيرا در دودمان مقدس و تقوي و در بيت رفيع زهد و عبادت پرورش يافته بود؛ دودماني که ايمان به خدا و عشق و علاقه به فضايل معنوي و خصايص انساني از در و ديوار و جوانب زندگي آن مي باريد و همگان شيفته و دلباخته عبادت و ستايش پروردگار بودند. 
زيباترين ساعات زندگي ايشان هنگام خلوت کردن با آفريدگارش سپري مي شد و لذت بخش ترين اوقات عمر او را نماز و انجام فرايض الهي تشکيل مي داد. هنگام عبادت با تمام وجود و با تمام احساسات و عواطف خود، متوجه کمال مطلق و معبود بي همتا مي گشت و قطره وجود خود را به اقيانوس بي کران هستي بخش جهان پيوند مي داد، قطرات اشک شوق بي اختيار بر صورتش مي نشست و آرام آرام بر زمين مي غلتيد. پس از انجام فرايض و واجبات به مستحبات مي پرداخت، نافله شب را تا وقت فريضه صبح ادامه مي داد، سپس تا طلوع آفتاب به تعقيبات و دعاها مي پرداخت، تا هنگام زوال و وقت ظهر در اين حالت روحاني باقي مي ماند.

سيره علمي 

امام موسي کاظم(ع) در علم و دانش نيز سرآمد بود؛ هنوز کودکي بيشتر نبود که فقهاي مشهوري چون ابوحنيفه از او مسأله مي پرسيدند و کسب علم مي کردند. ايشان از همان کودکي در مجلس درس پدر، که مؤسس و رئيس دانشگاه جعفري است، شرکت مي جست و روح و جانش را از سرچشمه علوم و معارف اصيل اسلامي سيراب مي کرد. در بحثهاي علمي حضور مي يافت و در ميان بهت اطرافيان، فردي کهنه کار و قوي، اهل بحث و منطق و قادر به اثبات مباحث دشوار و معضل علمي بود و اين موجب محبوبيت آن حضرت نزد امام جعفر صادق(ع) و اصحاب گرديده بود. 
ايشان پس از پدر نهضت علمي او را دنبال کرد و پيروانش را که پراکنده شده بودند، از نو گرد هم آورد و به مجلس درس آنها سر و سامان داد. البته وضعيت براي اين اقدام امام مساعد نبود، اما او از هر فرصتي براي تحقق اين هدف سود مي جست و لحظه اي از تلاش و کوشش باز نايستاد و در راه تکامل جنبش علمي و نهضت فرهنگي اسلام تلاش کرد و صدها محدث، مفسر و مبلغ تربيت نمود و به کمک آنها توانست از مکتب تشيع پاسداري کند و حرکت آن را تداوم بخشد. 
امام کاظم(ع) مردم را به تفکر و تعقل دعوت مي کرد و متذکر مي شد هر چيزي راهنمايي دارد و راهنماي عقل، تفکر است و از نشانه هاي تفکر، سکوت و خاموشي است. اين خود سبب مي شود افراد کمتر سخن بگويند و بيشتر بينديشند تا حقايق را به دست آورند. ايشان در اين خصوص مي فرمايد: «آدمي از سوي خدا دو حجت دارد: حجت ظاهر و حجت باطن. حجت ظاهر، خدا و انبيا و ائمه اند و حجت باطن، عقل است». 
يادگارهاي علمي و فکري امام موسي بن جعفر(ع) که در کتابهاي حديث و فقه و کلام و تفسير ثبت گرديده است يکي از بهترين و غني ترين ميراثهاي علمي است که اصول زندگي و روشهاي تربيتي و معارف ماوراءالطبيعه را با محکم ترين و استوارترين بيانها در اختيار پويندگان آن معارف قرار مي دهد و اسرار آفرينش را با عالي ترين بيانات توضيح مي دهد که امروز علم با آن همه پيشرفت و ترقي فراتر از آن گام ننهاده است. 
يکي از يادگارهاي علمي و کلامي امام کاظم(ع) ، حديث شريف «عقل» است که مباني کلامي و فلسفي مستحکمي دارد. 
صدر المتألهين- در شرح و تقريط حديث شريف عقل که امام(ع) به يکي از ياران خود بنام «هشام بن حکم» القاء فرموده است، چنين مي نويسد: «اين حديث عقل در برگيرنده بزرگترين مشخصات و ويژگيهاي عقل است که در محتويات خود معارف عاليه اي از قرآن مجيد را دارد اين حديث شريف محتوي معارف پر ارج الهي است که همانند آن را در چندين مجلد از کتابهاي عرفا و دانشمندان صاحب نظر نمي توان پيدا نمود. جامعيت حديث از آن نظر است که اشاراتي به علم ماوراءالطبيعت فلکيات، روان شناسي، اخلاق، سياست مدني، تربيتي و... دارد و از نظر مواعظ و پند و اندرز سرشار و غني است». 
امام موسي بن جعفر(ع) بعد از رحلت پدر عاليقدرش مدير دانشگاه وسيع و بزرگي بود که از پدر به ميراث مانده بود. دانشگاهي که مديريت علمي آن به امام واگذار گرديد، در حال توسعه و گسترش و در برگيرنده هزاران دانشجو و استاد بود که در کلاسهاي مختلف آن از مکتب پر فيض امام صادق(ع) دانش آموخته و اکنون مشغول گذراندن مدارج عالي تري از دانش و فضيلت بودند. 
گروههاي متعددي از متکلمان و فقيهان، فيلسوفان و محدثان، مفسران و مورخان، اديبان و شاعران و ديگر طبقات مختلف علمي اکنون متوجه مقام علمي الهي امام موسي بن جعفر(ع) گرديده اند و از کمالات و فضايل و دانش بي پايان او بهره مند مي شدند و گرد شمع وجود او را فرا مي گرفتند تا مباني مکتب فکري و علمي اسلامي را غني تر و پربارتر سازند و نور درخشان اسلامي را روشن تر و تابان تر نمايند. 
امام موسي بن جعفر(ع) دانشمندترين و با فضيلت ترين مردم عصر خود بود و علم و دانش او همانند انبيا از منبع پر فيض الهام و کرامت الهي سرچشمه گرفته بود و در مکتب تربيتي خاندان رسالت و طهارت(ع) تکميل و سرشار گرديده بود. 
علي بن ابي حمزه يکي از سران و ارکان گروه واقفيه مي گويد: در سال آخر عمر امام صادق(ع) نزد فرزندش، موسي بن جعفر(ع) رفتم و پرسيدم: «سن شما چقدر است؟» 
فرمود: «19 سال» 
گفتم: «پدرتان رازي را با من در ميان گذاشته است. آيا مي توانيد بگوييد آن راز چيست؟» 
فرمود: «آري» و سپس تمام مطلب را بي کم و کاست بيان فرمود. علي بن ابي حمزه در جايي ديگر مي گويد: نزد حضرت موسي بن جعفر(ع) بودم که 30 غلام را که از حبشه براي او خريده بودند، به محضرش آوردند. يکي از آنها که نيکو سخن مي گفت با امام سخن گفت. 
امام(ع) نيز با همان زبان جواب وي را گفت. آن غلام و نيز تمام جمع از اين مسأله شگفت زده شدند. آنان گمان کردند امام زبانشان را نمي فهمد. ايشان به آن غلام گفت: من به تو پولي مي دهم و تو به هر يک از اين غلامان 30 درهم بپرداز. غلامان از محضر امام خارج شده به هم مي گفتند: او - امام موسي کاظم(ع) - بليغ تر از ما به زبان خود ما سخن مي گويد و اين نعمتي است که خداوند به ما ارزاني داشته است. 
علي بن ابي حمزه گويد: به آن حضرت عرض کردم: اي فرزند رسول خدا! چنين ديدم که شما با اين حبشي ها با زبان خودشان سخن گفتيد؟! آن حضرت فرمود: آري. گفتم: در ميان آنها تنها به آن غلام امر کرديد؟! فرمود: بلي به او گفتم که در حق ساير بردگان نيکي کند و به هر يک از آنها ماهيانه 30 درهم بپردازد، چون او وقتي به سخن آمد از ديگران داناتر مي نمود، او از تبار پادشاهان آنها بود. پس او را بر ديگران گماردم تا به نيازهاي آنها رسيدگي کند. افزون بر اين او غلامي راستگوست. سپس فرمود: شايد تو از اينکه من با آنان به زبان حبشي سخن گفتم در شگفت شدي؟ گفتم: به خدا سوگند آري. فرمود: تعجب نکن! امام به منزله درياست که آنچه نزد اوست هيچ گاه تمام نمي شود و شگفتيهاي او بيش از شگفتيهاي درياست.

کانون حکمت و انديشه 

امام صادق(ع) در تصديق دانش و آگاهيهاي علمي فرزند بزرگوار خويش مي فرمايد: فرزندم موسي به حدي آمادگي علمي دارد که اگر از تمام محتويات قرآن از او پرسش نمايي با دانش و علم کافي که دارد به تو پاسخ قانع کننده اي مي دهد. او کانون حکمت، فهم، معرفت و انديشه است. 
در وسعت و تبحر علمي او کافي است که در نظر آوريم که دانشمندان و محدثان در فنون مختلف اسلامي از وي حقايقي نقل کرده اند که کتابها و دفاتر خود را با آنها پر ساخته اند بحدي که آن حضرت با لقب «عالم» شهرت يافته است. 
عصر امام(ع) از نظر علم و دانش، يکي از درخشان ترين اعصار اسلامي بوده است، دانش و هنرهاي گوناگون در آن عصر پا بر پلکان اعتلاء نهاده بود. عصر طلايي دانشها و هنرهاي ظريف در دنياي اسلام آغاز گشته بود، در چنين عصري که ديوانها و کتابهاي دانشمندان ايران، يونان و هند به زبان تازي ترجمه مي شد و فلسفه و ادبيات و ديگر شاخه هاي علوم آن روز در اوج اعتلاي نسبي خود بود، پيشواي هفتم ما را در محافل علمي دانشمندان و مجامع بحث و گفتگو و مناظره، عالم و دانشمند مي ناميدند، تا آنجا که اين عنوان در شمار القاب آن حضرت در آمده بود و اين موضوع خود مي رساند که وجهه علمي و فکري او در ميان ناباوران امامت نيز پذيرفته شده بود. 
شيخ مفيد که خود از جمله پيشگامان علم حديث و فقه و تاريخ در قرن چهارم مي باشد در کتاب خود مي نويسد: روايات متعدد و فراواني در زمينه هاي مختلف علمي از وجود امام ابوالحسن(ع) روايت گرديده است که نشان مي دهد او فقيه ترين و دانشمندترين فرد روزگار خود بوده است. ابن حجر هيثمي از دانشمندان اهل تسنن، مي گويد: موسي کاظم(ع) وارث علوم و دانشهاي پدر و داراي فضل و کمال او بود. وي در پرتو عفو و گذشت و بردباري فوق العاده اي که از خود نشان داد، «کاظم» لقب يافت و در زمان وي هيچ کس در معارف الهي و دانش و بخشش، به پاي او نمي رسيد.

بخش سوم:
نقش امام موسی کاظم علیه السلام در گسترش فرهنگ و تمدن اسلامی (1)
چکیده 
این تحقیق اختصاص به موضوع «نقش امام موسی کاظم در گسترش فرهنگ و تمدن اسلامی» دارد. سعی شده در این تحقیق از منابع اصلی؛ از جمله الارشاد شیخ مفید، مروج الذهب مسعودی، تاریخ یعقوبی ابن واضح، الکامل ابن اثیر، اعیان الشیعه و رجال کشی و... استفاده گردد.
در این تحقیق روی سه محور سخن گفته شده است؛ محور سیاسی امام که در این قسمت به بیان و بررسی اوضاع خلفای بنی عباس و موضعگیری امام نسبت به این خلفا و نحوه‌ی عملکرد آنان، و همچنین به علل احیا و سقوط تمدن‌ها در زمان آن حضرت و خلافت عباسیان اشاره شده است. محور بعدی تحقیق روی اوضاع فرهنگی و اجتماعی است که مسائلی پیرامون شرایط امام کاظم در آن دوران و اینکه چرا حضرت راه تقیه را پیش گرفتند و سیره معنوی امام و نقش خانواده در تربیت (با توجه به گزیده ای از معارف آن حضرت) و در جهت اعتلای فرهنگ اسلامی مطرح شده و در آخر مهم‌ترین شاگردان حضرت و نقش آن‌ها در گسترش فرهنگ و تمدن اسلامی اشاره شده است.
کلید واژه : فرهنگ، تمدن، اسلامی، نقش، امام موسی کاظم (ع) 
مقدمه

نگاهی کوتاه به دوران امامت امام صادق (علیه السلام)
 

دوران امامت امام صادق (علیه السلام) از شرایط خاص و ویژه ای برخوردار بود و در واقع امامت او مقارن با اضمحلال بنی امیه و قدرت گیری بنی عباس بود و شرایطی در اثر انتقال این قدرت برای وی ایجاد گردید، بسیار حایز اهمیت بود.
از جهت دیگری وی طولانی‌ترین دوره‌ی امامت را در نسل امام حسین (ع) داشت لذا ازآنجایی که در این دوره بنی امیه گرفتار مشکلات سیاسی زیادی بودند و بنی عباس نیز سرگرم قدرت گیری بودند، توانست از شرایط و اوضاع به وجود آمده نهایت استفاده را ببرد.
اقداماتی که به وسیله‌ی او صورت گرفت نقش زیادی در بقای تشیع و ایجاد مرام و مسلکی خاص به نام فقه جعفری گردید، از طرف دیگر بنی عباس در این دوران با طحر شمار، اکثریت شیعیان و علویان را تحت لوای آن‌ها متحد می‌کرد و از این طریق فریب کارانه آرمانهای خود را به واقعیت نزدیک می‌سازد. البته امام صادق در این جریان بسیار با بصیرت و دانا عمل کردند به طوری که ابومسلم خلال وقتی پیشنهاد خلافت را به وی نمود او قاطعانه نامه ابومسلم را سوزاند. (2)
سفاح در سال 132 ه. ق با تکیه بر خلافت بر اریکه قدرت چنگ انداخته و خود را از اهل بیت نامید که از پلیدها پاک و منزه اند و خود به کشتار و تصفیه مخالفان خود از بنی امیه پرداخت.
البته وی در آغارکار نسبت به شیعیان برخورد جدی نداشت چرا که شاید اولاً علویان تا آن زمان کنار او بودند. 
ثانیاً، ناشی از برخورد عالمانه و مصلحت طلبانه امام صادق (ع) درانجام تقیه بود، اما در مراحل بعدی آن‌ها شیعیان و اهل بیت را فروگذاشتند و به تقویت اهل سنت پرداختند و به مرور همین آزادی شیعیان نیز از بین رفت و دوباره شیعیان در شرایط سختی قرار گرفتند، به طوری که مردم بازگشت حکومت اموی را آزاد می‌کردند. در واقع امام صادق (ع) می‌دانستند که در برابر قدرت حاکم و اختناق آن روزگار وآن وضعیت هر اقدامی جز انقلاب فرهنگی به شکست خواهد انجامید؛ لذا نباید بدون انجام یک جریان منسجم شیعی دست به اقدامی شتاب زده و سطحی بزند. زیرا او شبیه این گونه حرکات تند و خشن را در حرکت‌هایی مثل حرکت امام حسین (ع) و زید دیده بود.
به هر حال باید چنین نتیجه گرفت که ایام امام صادق (ع) مصادف بود با اواخر دوران بنی امیه و اوایل دوران بنی عباس و او و شیعیان فرصت و شرایط مناسبی بدست آوردند و سعی نمودند عناصر اعتقادی شیعه را تعیین نمایند. زیرا دوگانگی میان فرزندان آل علی و آل عباس کمتر بود و مظلومیت آل پیامبر محوری برای اتحاد بود.
آن‌ها و شیعیان در این دوره از حالت تقیه خارج شدند و دانشمندان بزرگی در محضر این امام بزرگ تربیت شدند که مدینه را ملجأ و پناه خود قرار دادند. (3)
این دوره دارای ویژگی‌های خاص دیگری بود که برخلاف دوران بنی امیه مصلحت را در جهل و بی خبری مسلمانان می‌دیدند، عباسیان گام‌های بلندی در زمینه علم و حدیث برداشتند و این مسأله یکی از ویژگی‌های منحصر به فرد از ممیزات این عصر می‌باشد. (4)
اما از جهتی دیگر و به طور کلی، عصر امام صادق (ع) را باید عصر شکوفایی دانش، فقه، کلام، مناظره، حدیث و روایت همراه با بدعت‌ها و گمراهی‌ها و پیدایش مذاهب مختلف بدانیم زیرا در اثر برخورد مسلمانان با این عقاید و مباحث جدید، یک سلسله حوادث اجتماعی و پیچیدگی‌ها و ابهامات فکری وارد بافت جامعه مسلمانان شد. (عقاید، ابهامات و افکاری که چیزی نبود جز ورود و افکار و اندیشه های فلسفی ملل سرزمین‌های مفتوحه که روزگاری خود جز ملل متمدن جهان بودند مثل ایران و روم)
این فرق و مذاهب گاه شبهات سنگینی را برای مسلمانان ایجاد کرده بودند به طوری که حتی میان دانشمندان اسلامی و مسلمانان درعلوم اسلامی نیز اختلاف نظر به وجود آمده بود؛ لذا در این زمان پاسداری از سنگر اعتقادی و اسلام و تشیع جز اصولی‌ترین امور به شمار می‌رفت. (5)
لذا دوران امام صادق (ع) را از آن جهت که هویت انقلاب فرهنگی بلند مرتبه آغاز کرده بود، را از ادوار دیگر تاریخ اسلام و تشیع مجزا می‌کند و نتایجی به بار می‌آورد که هنوز تحت عنوان فقه جعفری مشهود و محسوس است.
یکی از مواردی که در تمدن و فرهنگ اسلامی زمان امام صادق (ع) نقش داشت جریانهای منحرف آن زمان به نام غالیان است.
این گروه در آغاز به غلو درباره‌ی ائمه پراختند ولی از قرن دوم به بعد مطالب غلوآمیز را با سیاست آمیختند. این گروه در ایام امام صادق (ع) موجب آشفتگی درعقاید شیعه گردیده بودند که انزوای شیعه را به دنبال داشت، به گونه ای که شیعه را در نظر مکاتب و مذاهب دیگر بی قید و بند نسبت به فروع جلوه داده‌اند و نوعی بدبینی همگانی و تعمیم یافته ایجاد کرده بودند. (6)
این مورد را نیز می‌توان یکی از مواردی که در پس رفت تمدن و فرهنگ اسلامی نقش داشت بیان کرد. یکی دیگر از این موارد، مسائلی چون جعل حدیث، فتوای به رأی، پیدایش غلبه های فکری منحرف و مذاهب کلامی مثل مرجئه، معتزله و خوارج بلکه به سرعت درحال گسترش و رشد بودند.
از دیگر بحران‌های عقیدتی، پیدایش عقاید کلامی بود. اگرچه در باب پیدایش علم کلام در میان مسلمانان اختلاف نظر فراوانی وجود دارد و سابقه قدیمی‌تر برای آن بیان می‌کنند ولی در این دوره شدّت و حدّت بیشتری یافت. به عنوان مثال، از جمله گروههایی که امام با آن بحث و مناظرات زیادی داشت زنادقه بودند که شکل گیری آن‌ها ناشی از ترجمه آثار حکما و فیلسوفان و متکلمان یونانی بود. 
دسته دیگر مرجئه بودند که جامعه اسلامی را دچار تشتت و دوگانگی کرده بودند. آن‌ها اقرار زبانی به ایمان را شرط اصلی ایمان می‌دانستند. وجود این تفکرات در این دوره خطرناک شده بود.
دسته دیگر معتزله، که در هیمن زمان گسترش زیادی داشت. 
این مسائل امام صادق را برآن داشت که سودمندترین راه را که همان ایجاد انقلاب فرهنگی و علمی بود برگزینند. (7)
در نگاهی اجمالی و کوتاه و سطحی به این موارد، شاید این مورد را در ابتدا موجب عقب ماندگی تمدن بدانیم ولی در اصل این خود عاملی بزرگ برای پیشرفت فرهنگ و تمدن اسلامی شد. چرا که باعث تربیت هزاران شاگرد در مکتب امام صادق (ع) شد. به راستی که در میان هیچ کدام از ائمه در نقل علوم و معارف به اندازه امام صادق (ع) فرصتی در ارائه حدیث و علوم به وجود نیامده بود و چنین باید نتجه گرفت که :
عصر امام صادق (ع) و دوران قبل از ایشان (دوران امام باقر) ع شرایط منحصر به فردی هم از نظر اجتماعی و هم سیاسی و فرهنگی می‌باشد که دوران اصمخلال بنی امیه و قدرت گیری بنی عباس تحت لوای خون خواهی آل محمد بود و از آن جا که بنی امیه گرفتار مشکلات سیاسی فراوانی و عباسیان سرگرم تثبیت قدرت خود بودند دوران مناسبی برای فعالیت‌های علمی و فرهنگی امام بزرگوار به وجود آمد و از طرف دیگر شور و شوق زیادی برای کسب علوم مختلف از قرائت و حدیث و تفسیر گرفته تا علوم دیگر مثل طب، نجوم، ریاضیات فراهم شده و آن چه این فضا را مناسب‌تر می‌کرد از یک طرف آزادی عقیده و فکر در اسلام بود که البته عباسیان در توسعه آن نقش زیادی داشتند و از طرف دیگر ورود افکار و اقوام ملل دیگر مثل ایرانیان، مصریان، سوریان و در آخر هم تسامح با اهل کتاب.
پس به طور کلی و جمع بندی از مباحث دوران امام صادق می‌توان این دوره را با توجه به مسائل انحرافی و عقیدتی یک دوره ای که در پیشرفت فرهنگ اسلامی نقش به سزایی داشته است برشماریم.

الف شخصیت امام کاظم (علیه السلام) (8)
 

پیشوای هفتم شیعه در خانواده مقدس و در هاله ای از قدس و تقوا به دنیا آمد. از پدر و مادری به وجود آمد که دارای ارحام مطّهر و اصلاب شامخه بوده‌اند. دوران حیات او مصادف است با آخرین نفسهائی که از دودمان اموی بیرون آمد در واقع بنی امیه در حال نزع روان بود.
طبیعی است که جامعه و عصر کودکی او، عصر بحران باشد زیرا از سک سو بنی امیه در حال جای خالی کردن است و از سوی دیگر بنی عباس درحال جان گرفتن و ریشه دار شدن؛ و در این کشمکش بود که بزرگ‌ترین واقعه تاریخ فقه اسلام جان گرفت و اتفاق افتاد.
شیخ مفید درباره‌ی آن حضرت می‌گوید : «کانَ ابُوالحسن مُوسی (ع) اَعبَدَ اَهلِ زَمانِهِ و اَفقَهَهُم و أسخاهُم کفّاً و اکرَمَهُم نفساً» (9)
ابوالحسن موسی (علیه السلام) پرستنده‌ترین و سخی‌ترین و با شخصیت‌ترین اهل زمان خود بود.
و همچنین یعقوبی، موّرخ شهید درباره‌ی وی می‌نویسد :(10)
«و کانَ موسی بن جعفر (ع)» مِن اَشَدِّ النّاسِ عبادَهً، «عابدترین مدرم زمان خود بوده است.»

ب امام کاظم (علیه السلام) و سیاست و حاکمیت 
 

امام کاظم (علیه السلام) دردوران امامت خود با چهارتن از زمامداران بنی عباس معاصر است که هرکدام بلای جان و آفت ایمان بودند و امام درباره هریک موضع ویژه ای داشت. آن چهار عبارت بودند از : 
- پس از شهادت پدر، حدود 10 سال با منصور زندگی گذراند (حدود سال 158)
- مدت 10 سالی را هم با مهدی عباسی گذراند (حدود سال 169 هجری)
- حدود یکسال و 3 ماه را با هادی عباسی گذراند (حدود سال 170 هجری)
- حدود 15-14 سال را با هارون گذراند (حدود سالهای 185 هجری).(11)
1- حکومت منصور و موضع امام :
امام کاظم (علیه السلام) ده سال از دوران امامت خود را در عصر او گذراند. سالهای اولی امامتش منصور هنوز در دغدغه‌ی شهادت امام صادق (علیه السلام) بود. آری او امام صادق (ع) را به شهادت رسانده و منتظر بازتاب آن بود.
بسیاری از مردم به او خوشبین بودند و باورشان نمی‌شد که منصور با آن همه ادعای حمایت از اهل بیت دستش به خون فرزند راستین اسلام و سمبل اهل بیت آغشته باشد. امام را شهید ولی از آینده امر خوف داشت. به همین دلیل درباری فرزندش امام کاظم (ع) راه مدارا و خاموشم اندن را در پیش گرفت و در سال‌ها اول امامت معترض او نشد و امام کاظم (علیه السلام) توانست حوزه درسی پدر را سروسامان دهد و شاگردان پراکندی او را از نو جمع کند و به درس و بحث بپردازد.
هر مقدار که از زمان شهادت امام صادق (ع) فاصله بیشتر می‌شد اعمال فشار او بر امام و بر علویان نیز بیشتر می‌گشت. در طراحی برای قتل امام کاظم (ع) بود که اجل مهلتش نداد پس از 10 سالی که از امامت امام می‌گذشت او از دنیا رفت و به ظامر امام کاظم (ع) از شر او و از مشکل آفرینی‌های او راحت و آسوده شد.
2- درخواست منصور و موضعگیری امام (ع)
منصور برای نزدیک کردن امام به خود و استفاده از عنوان و موقعیت او، و برای اینکه خود را به مردم نشان داد که رابطه‌اش با اهل بیت خوب است، از او درخواستهایی به ظاهر احترام آمیز داشت.
مثلاً از او خواسته بود که در نوروز ایرانیان در جای او بر مسند او بنشیند و تحفه و هدایایی که از سوی ایرانیان برایش آورده می‌شود جمع آوری کرده و دریافت دارد.
امام که از نقشه فریب کارانه او آگاه بود در پاسخ به درخواست منصور فرمود من در اخبار جدم رسول خدا (ص) بررسی کردم و برای این عید خبری و اثری نیافتم. این رسم به عنوان سنتّی درنزد ایرانیان بود که اسلام برآن مهر محو و فنا زد. پناه بر خدا چیزی را که اسلام محو کرده من زنده سازم.
در عین حال منصور بر او فشار آورد و امام مجبور به جلوس در آن روز شد. هدیه های بسیاری آوردند و امام از منصور درباره مصرف آن کسب تکلیف کرد و منصور اجازه تصرف را به امام داد. در این حال فردی به حرفت امام کرد که هدیه ای نداشت که تقدیم محضر او کند و سه بیت شعر در مدیثه امام حسین (ع) سرود و آن را تقدیم کرد و امام هم هدیه را به عنوان سپاس تقدیم او کرد.
کار منصور در تمام مدت حکومتش زجردادن و آزار رساندن بود. دامن همت به کمر زد تا شمر صفت به قتل آل علی پردازد و در این راه صدمات بسیاری را وارد کرد. (12)
امام کاظم پس از دنات پدر، درس بیست سالگی با چنین زمامدار ستمگری روبرو گردید که حاکم بلامنازع قلمرو اسلامی به شمار می‌رفت. منصور وقتی که توسط «محمدبن سلمان» فرماندار مدینه از درگذشت امام صادق (ع) آگاه شد، طی نامه ای به وی نوشت :
«اگر جعفر بن محمد سقفی را جانشین خود قرار داده، او را احضار کن و گردنش را بزن» طولی نکشید که گزارش فرماندار مدینه به این مصمون به بغداد رسید :
جعفر بن محمد ضمن وصیتنامه رسمی خود، پنج نفر را به عنوان وصی خود برگزیده که عبارت است از :
1- خلیفه وقت، منصور دوانیقی 
2- محمدبن سلیمان (فرماندار مدینه و خود گزارش دهنده)
3- عبدالله بن جعفر (برادر بزرگ امام کاظم)
4- موسی بن جعفر 
5- حمیده (همسر آن حضرت)
فرماندار در ذیل نامه کسب تکلیف کرده بود که کدام را به قتل برسانم. منصور که هرگز تصور نمی‌کرد با چنین وضعی روبرو شود فوق العاده خشمگین گردید و فریاد زد : این‌ها را نمی‌شود کشت.
البته این وصیتنامه امام یک حرکت سیاسی بود، زیرا حضرت امام صادق (ع) قبلاً امام بعدی و جانشین واقعی خود یعنی حضرت امام کاظم را به شیعیان خاص و خاندان علوی معرفی کرده بود ولی از آن جا که از نقشه های شوم و خطرناک منصور آگاهی داشت برای حفظ جان پیشوای هفتم چنین وصیتی نموده است. (13)
فشار سیاسی عباسیان در دوره ای آغاز شده بود که بیش از آن امام باقر (ع) و امام صادق (ع) با تربیت شاگردان فراوان، بنیه‌ی علمی و حدیثی شیعه را تقویت کرده بودند و جنبشی عظیم درمیان شیعه پدید آورده بودند.
امام کاظم (ع) پس از این دوره در مرکز این فشارها قرارگرفت. در عین حال رسالت ایشان آن بود تا در این حرکت علمی، توازن و تعادل فکری را میان شیعیان برقرار کنند. طبعاً عباسیان نمی‌توانستند تشکلی به نام شیعه را با رهبری امام بپذیرند. این مهم‌ترین عاملی بود که آن‌ها را وادار کرد تا امام را تحت فشار بگذارند. (14)
البته این فشارها باعث شده بود که شاید امام نتوانند ارتباط روشن و واضحی با علویان و شیعیان برقرار کنند، و نمی‌خواستند تا بهانه ای به دست حاکمان بدهند تا موجب آزار و اذیت و فشار بر شیعیان گردد. به همین علت امام در این دوره نتوانستند آن طور که باید در روند تحول فرهنگ و تمدن اسلامی گامهای بزرگی بردارند.
3- عصر مهدی عباسی 
به طور خلاصه باید گفت که او در آغاز کار فرمان عفو عمومی داد. زندانیان سیاسی را آزاد کرد، از قتل و کشتار مردم که در عصر منصور امری جاری و عمومی بود خودداری کرد اموال مصادره شده در زمان منصور را به صاحبشان برگرداند و بیت المال را بین مردم قسمت کرد... ولی غافل از اینکه این در آغاز کار است و شرارتهای او در پشت سر است. او در آغاز کار به دینداری تظاهر داشت و می‌کوشید خود را فردی پای بند به دین و مذهب نشان دهد. او سعی داشت نشان دهد که کارهایش در خط مذهب است و حتی دوست ندارد که مظالم مردم را برگردن داشته باشد. به همین ادعا بود که اموال مصادره شده امام صادق را توسط منصور بر فرزندش امام کاظم برگرداند. ولی دینداری او طولی نکشید و به عیش و اسراف و لهو و لعب مشغول شد. اموال پدر را به تدریج صرف مجلس شب نشینی و عیاشی نمود. که در این زمان ثروت باد آورده‌ی پدر زود فانی شد و مهدی عباسی برای جبران آن دست به ستم اقتصادی گشود و به حقوق مردم اجحاف کرد. از آنان مالیاتهای سنگین درخواست کرد که البته این اخذها و درآمدها صرف عیاشی‌ها و اسراف کاری‌های او شد.
سیاست او سیاست مردم فریب بود و البته از پدرش ملایم تربود ولی کینه علویان را در دل داشت. او کاملاً این مسأله را احساس می‌کرد که وجود و حیات علویان برای حکومت او خطرناک است. به همین دلیل آن‌ها را یا تسلیم خود می‌کرد یا در زندانهای تاریک سرکوب می‌کرد.
امام کاظم در عصر امامت با سه زمامدار عباسی سروکار داشت ولی هر سه آن‌ها بیم آن داشتند که مبادا حکومتشان توسط امام از بین برود. مهدی پس از استقرار حکومتش امام را به بغداد آورد و وارد زندانش کرد. (15) امام در دوران فراغ سرگرم درس و بحث و نقل حدیث بود. می‌کوشید تلاش و برنامه ریزی پدر را زنده بدارد و خط علمی پدر را تعقیب کند. چه بسیار مردم که از نقاط مختلف جهان به مدینه آمده و پنهانی از محضرش استفاده می‌کردند و عطش معنوی خود را فرومی نشاندند. وقتی خبر این مجالست‌ها به مهدی رسید بر میزان اضطرابش افزوده گشت در نتیجه به کنترل درس امام پرداخت و این امر همچنان ادامه داشت تا او نیز از دنیا رفت. (16)
به نظر می‌رسد که این دوره برای امام، فرصت بیشتری را فراهم کرده بود تا امام بتوانند در روند تحویل فرهنگ اقدام کنند.
4- عصر هادی عباسی 
در سال 169 هجری بعد از مرگ «مهدی عباسی» پسرش «هادی» که نو جوانی عیاش، مغرور و بی تجربه بود به مسند خلافت رسید و حاکمیت او باعث تلخی‌های شد که برای جامعه اسلامی بسیار سخت بود.
زمانی که هادی بر مسند خلافت نشست، هنوز 25 سال نداشت و از جهات اخلاقی به هیچ وجه شایستگی احراز مقام خطیر خلافت و زمامداری جامعه اسلامی را نداشت.
سخت گیری‌های هادی نسبت به فرزندان علی (ع) و بنی هاشم باعث شده نارضایتی مردم شد و خشم مردم را برانگیخت. او از اول زمان خلافت، سادات و بنی هاشم را زیر فشار گذاشت و حقوق آنه ارا از بیت المال مسلمین قطع کرد و رعب و وحشت شدیدی در دل آنان به وجود آورد و فرمان داد : آنان را در هر کجاوی که هستند بازداشت روانه‌ی بغداد کنند. (17)
عصر امام کاظم (ع) دوران سختی برای پیروان و شیعیان ایشان بود و هراز گاهی حرکتهای اعتراض آمیز متعددی از ناحیه شیعیان و علویان نسبت به خلفای عباسی صورت گرفت که از مهم‌ترین آن‌ها قیام حسین بن علی، شهید فخّ -در زمان حکومت هادی عباسی- و نیز جنبش مسیحی را در بین فرزندان عبدالله بود که در زمان هارون رخ داد. در واقع مهم‌ترین رقبت عباسیان، علویان بودند و طبیعی بود که حکومت آنن را سخت تحت نظارت آن‌ها بگیرد. (18)

ج فاجعه خونین سرزمین فخ :
 

فشارهای عباسیان، بنی هاشم را به ستوه آورد و آن‌ها را به مقاومت در برابر آن‌ها واداشت. در اثر همین بیدادگری‌ها، کم کم نطفه‌ی یک نهضت مقاومت در برابر حکومت عباسی به رهبری یکی از نوادگان امام حسن مجتبی (ع) به نام «حسین صاحب فخ» (19) مستقرگردید.
البته موعد این نهضت فصل و موسم حج بود که هنوز فرا نرسیده بود ولی سخت گیریهای طاقت فرسای فرماندار وقت مدینه باعث شد که آتش این نهضت زودتر شعله ور شود.
یکی دیگر از کارهای ناشایست این بود که در زمانی «حسین صاحب فخ» و «یحیی بن عبدالله» را به دلیل پشت سر حرف زدن (غیبت) یکی از رجال بنی هاشم به شدت مؤاخذه نمود همین امر مثل جرقه ای که به انبار باروتی برسد و باعث انفجار شدید شود، موجب انفجار خشم و انزجار شیعیان گردید و نهضت آن را به جلو و باعث آتش خشمی در مدینه شعله ور گردید.
در زمانی که حسین قیام کرد تعدادی از هاشمیان و برخی از مردم مدینه با او هم پیمان شدند و با مأمورین هادی به جنگ پر داخت و بعد از شکست و عقب رانی پیروان هادی به سوی مکه روان شدند تا مکه را به عنوان پایگاه خود قرار دهند. هادی لشگری را به سوی آنان فرستاد و دو گروه در سرزمینی به نام فخ به هم برخورد کردند و جنگ سختی میان آن دو درگرفت. (20)
عدم پیروزی نهضت فخ حادثه بسیار سختی بود که دل پیروان و شیعیان و خاندان عصمت و طهارت را به درد آورد این فاجعه به توری دلخراش بود که سال‌ها بعد امام جواد (ع) می‌فرمود : «پس از فاجعه کربلا هیچ فاجعه ای برای ما بزرگ‌تر از فاجعه فخ نبود.»(21)

تأثیر نهضت بر امام موسی کاظم (ع)
 

پس از شهادت حسین بن علی هنگامی که سر بریده‌ی او را به مدینه آوردند پیشوای هفتم از مشاهده‌ی آن سخت افسرده شد و با تأثر اندوه عمیق فرمودند : «به خدا سوگند اویک مسلمان نیکوکار بود. او بسیار روزه می‌گرفت، فراوان نماز می‌خواند، با فساد و آلودگی مبارزه می‌نمود، وظیفه امر به معروف و نهی از منکررا انجام می‌داد. او در میان خاندان خود بی نظیر بود.»(22)

 

بخش چهارم:

شيوه هاي مبارزه ي سياسي امام کاظم عليه السلام

 

محورهاي فعاليت امام

اوضاع سياسي و اجتماعي عصر امام در چند محور قابل بررسي است که به مواردي اشاره مي کنيم:
محور نخستين: برنامه ريزي فکري و آگاهي بخشي در زمينه ي مسائل اعتقادي و چاره گري در روبرو شدن با عقايد منحرف و انگيزه ها و واپس گرايي هاي شعوبي و نژاد پرستي و عقايد مختلف ديني.
از خطرناک ترين اين تبليغات زهرآگين، تبليغ افکار الحادي و کفرآميز بود که قلب و دل نوجوانان را نشانه گرفته بود. موضع امام موسي (ع) در برابر اين تبليغات، آن بود که با دلايل استوار در برابر آن بايستد و با پوچي و بي مايگي آن به معارضه برخيزد و دوري آن را از منطق و واقعيت توضيح دهد و عيوب آن را باز گويد تا آن جا که گروهي انبوه از پيروان آن عقايد پوچ به اشتباه خود فساد خط مشي اتخاذي خويش اعتراف کردند و به اين دليل جنبش امام درخشندگي يافت و قدرت علمي آن حضرت منتشر گرديد. چندان که گروهي بزرگ از مسلمانان از آن پيروي کردند و آن را پذيرفتند و اين امر بر مسئولان حکومت گران آمد. از اين رو آنان را تحت فشار و شکنجه قرار دادند و در زمينه هاي عقيدتي آنان را از گفت وگو باز داشتند، تا جايي که امام موسي (ع) ناچار شد به هشام (يکي از اصحاب خود) فرستاده اي گسيل دارد و او را هشدار دهد تا به علت خطرهاي موجود، از سخن گفتن خودداري کند و هشام تا مرگ مهدي، (1) از سخن گفتن خودداري کرد.(2)
گروهي کثير از بزرگان، دانشمندان و راويان حديث از کساني که در دانشگاه بزرگ امام صادق (ع) تحصيل مي کردند، هنگام اقامت او در يثرب، پيرامون امام موسي (ع) گرد آمدند و ايشان با توانايي و تسلط بسيار بر فقه اسلامي، آرا و عقايد خردمندانه در فقه اسلامي ابراز کردند.
بسياري از احکام اسلامي به امام کاظم (ع) منسوب است که در باب حديث و فقه، تدوين شده است و دانشمندان و راويان حديث همواره با آن افاضات علمي، همدم شده بودند و احاديث و گفت و گوها و فتواهاي او را ثبت مي نمودند.
سيد بن طاووس چنين روايت کرده است که ياران و نزديکان امام (ع) در مجلس او حاضر مي شدند و لوح هايي در آستين ها داشتند. هرگاه او کلمه اي مي گفت يا در موردي فتوا مي داد، به ثبت آن مبادرت مي کردند.(3)
محور دوم: نظارت مستقيم بر پايگاه هاي مردمي و طرف داران و پيروان خود و هم آهنگي با آن ها و در پيش گرفتن مواضع سلبي و منفي در برابر حکومت، به منظور ناتوان کردن حکومت از نظر سياسي و بريدن از آن و حرام کردن تماس با آن و به محاکم دادگستري دولتي دعوي نبردن و شکايت نکردن، به منظور آماده کردن وسايل سقوط حکومت و نابود کردن آن از نظر سياسي.
چيزي که امام (ع) را دلير ساخت تا چنين موضع استواري داشته باشد، آن دگرگوني آشکار و گستردگي و انتشار پايگاه هاي مردمي ايشان بود. اين مطلب با جنبش امام (ع) و فعاليت هاي منفي او نسبت به حکومت منحرف عباسيان و فرا خواندن او در حرام دانستن ياري کردن حکومت در هر زمينه اي، هم آهنگ شده بود. موضع منفي امام در گفت و گو با يکي از اصحاب (صفوان) آشکار مي گردد:
-اي صفوان! همه چيز تو پسنديده است جز يک چيز. 
-فدايت شوم، آن چيست؟
-کرايه دادن شترهايت به اين ستم کار؛ يعني هارون.
-به خدا سوگند، آن ها را از جهت تکبر و خودخواهي و يا شکار و سرگرمي کرايه نداده ام، بلکه براي اين راه (مکه) کرايه داده ام و خود همراهي با شتران را برعهده نمي گيرم بلکه غلامانم را با آنان مي فرستم.
-پس امام او را گفت: اي صفوان! آيا کرايه ات برعهده ي آنان است؟
-آري، فدايت گردم.
-آيا دوست مي داري زنده بمانند تا کرايه ي تو را بپردازند؟
-آري.
-پس فرمود: هر کس بقاي آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هر کس از آنان باشد وارد آتش گردد. 
امام علي (ع) علي بن يقطين، يکي از بزرگ ترين ياران خويش را از اين فرمان استثنا کرد و اجازه داد تا منصب وزارت در روزگار هارون عهده دار شود و پيش از او، منصب زمام داري را در ايام مهدي بپذيرد. او نزد امام موسي (ع) رفت و از او اجازه خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترک کند، اما امام (ع) او را از اين کار باز داشت و گفت: چنين مکن، ما به تو آموخته شده ايم و برادران تو به سبب تو عزت دارند و به تو افتخار مي کنند. شايد به ياري خدا بتواني شکسته اي را درمان کني و دست بينوايي را بگيري يا به دست تو مخالفان خدا درهم شکنند. اي علي! هر کس مؤمني را شاد سازد، اول خداي را، دوم پيامبر و در مرحله ي سوم ما را شاد کرده است.
محور سوم: بيدار کردن وجدان انقلابي امت از راه تشويق آنان براي شورش و مبارزه: علويان، شورش و مبارزه را به کار گرفتند تا وجدان و اراده ي اسلامي را از سقوط در برابر حکام منحرف، نگاه دارند. در اين ميان پيشوايان معصوم (عليهم السلام) نيز از متعهدان اين راه و روش پشتيباني مي کردند.

سيره ي امام

امام کاظم (ع) هرگز در برابر طاغوت ها سر خم نکرد و تسليم آن ها نشد، بلکه درست در مقابل آن ها گام برمي داشت و به دليل تحمل و مقاومت و ترش رويي و گرفته خاطر بودن از کارهاي ناشايست آن ها به او کاظم مي گفتند؛ چنان که اميرمؤمنان علي (ع) فرمود: پايين ترين درجه ي نهي از منکر آن است که انسان به چهره ي خشم آلود با گنه کاران برخورد کند.(4)
موضع گيري امام کاظم (ع) در برابر طاغوت ها به قدري قاطع و جدي بود که آن حضرت يکي از شاگردانش به نام «زياد بن سلمه» را از همکاري با دستگاه طاغوت نهي کرد. او گفت: من عيال مند و آبرومندم و نيازم باعث شده که در دستگاه آن ها کارم کنم تا مخارج زندگي خويش را تأمين نمايم. امام به او فرمود: هر گاه من از بالاي ساختمان بر زمين سقوط کنم و قطعه قطعه شوم، برايم بهتر است از اين که عهده دار کاري از کارهاي آن ها گردم يا بر فرش يکي از آن ها گام بگذارم.(5)
سيره ي امام کاظم (ع) نشان مي دهد آن جا که بحث دفاع از دين مطرح است امام تا مرز شهادت پيش مي رود و ذره اي سياسي کاري و تساهل و سازش در جود مبارکش پيدا نمي شود. امام، از دو سلاح تقيه و زندان براي دفاع از دين استفاده مي کند و در جاهايي که دستش باز باشد به ترويج و اقامه ي احکام دين مي پردازد. آن چه به نام مدارا و تساهل در زندگي امام کاظم (ع) رخ داده، به زندگي شخصي و گذشت و ايثار آن حضرت مربوط است. نمونه هاي زير گوشه اي از برخورد امام کاظم (ع) در جهت عزت و صلابت ديني، اقامه ي عدل و برپايي حدود الهي است.

1-صلابت در اجراي حدود

يکي از ويژگي هاي مهم حکومت اسلامي، اجراي حدود الهي بدون هيچ ملاحظه و مسامحه است. اگر در حکومتي حدود الهي براي توده ي مردم که دستشان به جايي نمي رسد به شديدترين وجه جاري شود ولي وقتي که نوبت به دانه درشت ها مي رسد، هزار و يک حيله براي تخفيف مجازات آنان به کار رود، آن نظام از اسلام دور شده است. امام کاظم (ع) درباره ي اجراي حدود مي فرمايد: منفعت اقامه ي حد براي خداوند در روي زمين از بارش چهل روز براي باران بيشتر است. و اين که در قرآن آمده است: «يحيي الارض بعد موتها؛ خداوند زمين مرده را زنده مي کند»، منظور زنده کردن به وسيله ي قطرات باران نيست، بلکه منظور اين است که خداوند مرداني را در روي زمين برمي گزيند تا عدالت را برپا دارند و با اقامه ي عدل، زمين را زنده کنند.(6)
اسحاق بن عمار مي گويد: «از امام موسي بن جعفر (ع) در مورد چگونگي و کيفيت اجراي حد بر شخص زناکار پرسيدم، فرمود: شديدترين نوع تازيانه بر او زده شود.»(7)

2- ممنوعيت بازي با مقدسات

امام موسي بن جعفر (ع) مي فرمايد: «اگر کسي نزد حاکم فاسقي برود و براي اين که دنيايش آباد شود، آياتي از قرآن را برايش بخواند، براي هر حرفي که از دهانش خارج مي شود، ده بار لعنت مي شود.»(8)

پاسداري از سنگر امامت و گسترش زمينه ي قيام همگاني

امام کاظم (ع) با وجود فعاليت هاي علمي و تربيت شاگردان و دانشمندان بسيار، مانند ساير ائمه ي بزرگوار به فعاليت هاي سياسي نيز مشغول بودند و با حکام جور مبارزه مي کردند؛ از جمله:
1- رسيدگي و نظارت مستقيم بر نيروهاي طرف دار خود و هم آهنگ ساختن آنان در موضع گيري منفي در برابر حکومت عباسي.
2- امام (ع) به طرف داران خود دستور مي داد تا هرگونه معامله و رابطه اي را در هر سطحي با حکومت عباسي قطع کنند.(9)
3- مبارزه با تجمل پرستي خلفا: اخلاق و سيره ي امام کاظم (ع) در مبارزه با تجمل پرستي خلفاي بني اميه و بني عباس و وابستگان، آنان شنيدني است. حاکمان و واليان اين دو طايفه، ماليات و خراجي را که از مردم مي گرفتند به جاي مصرف در عمران و آبادي کشور و رفاه مردم، صرف عياشي و بناي کاخ هاي مجلل و اشرافي مي نمودند.
در روايات تاريخي آورده اند که: هارون، کاخ مجللي در بغداد ساخت و براي نشان دادن عظمت و شکوه ظاهري خود، موسي بن جعفر (ع) را بدان جا برد و در حالي که مست قدرت بود با لحني آميخته با تکبر پرسيد: اين قصر چگونه است؟ فرمود: خانه ي فاسقان است؛ همان کساني که خداوند درباره شان فرموده است: «به زودي کساني را که در روي زمين به ناحق تکبر مي ورزند از ايمان به آيات خود منصرف مي سازيم، (به طوري که) اگر هر آيه و نشانه اي را ببينند به آن ايمان نمي آورند و اگر راه هدايت را ببينند آن را راه خود انتخاب نمي کنند و اگر طريق گمراهي را ببينند آن را برمي گزينند. (همه ي اين ها) براي اين است که آيات ما را تکذيب کردند و از آن غافل بودند.»(10)
- هارون که از پاسخ امام (ع) سخت ناراحت شده بود با التهاب پرسيد: پس اين خانه از آن کيست؟
- امام فرمود: اين خانه پس از زماني از آن شيعيان ماست ولي (در شرايط فعلي) مايه ي فتنه و آزمايش ديگران است.
- هارون: (اگر از آن شيعيان است) پس چرا صاحب خانه، آن را باز نمي ستاند؟
- امام: در حال عمران و آبادي از صاحبش گرفته شد و تا آباد نگردد آن را پس نمي گيرد.(11)
4- عبادت: هر انساني که خدا را به خوبي بشناسد عبادتش بيشتر و کامل تر مي شود. به همين دليل عبادت امام کاظم (ع) يکي از ويژگي هاي مهم آن حضرت به شمار مي رود و سلاحي کارساز در برابر خدعه هاي هارون بود. در زيارت نامه ي آن بزرگوار چنين مي خوانيم: «درود بر موسي بن جعفر(ع)، آن که شب را تا سحرگاه با عبادت و استغفار پياپي زنده مي داشت، هم پيمان سجده و گريه هاي سرشار و مناجات بسيار و ناله و زاري پيوسته بود.»(12)
هنگامي که به دستور هارون به زندان افتاد، عرض کرد: «پروردگارا! مدت ها بود از تو مي خواستم مرا براي عبادت خويش فراغت دهي، اينک خواسته ام را برآوردي، پس تو را بر اين امر سپاس مي گويم.»(13)

نفوذ سياسي امام در دستگاه خلافت

در ميان نزديک ترين افراد دستگاه هارون، شيعيان وجود داشتند. حق و حقيقت، خودش يک جاذبه اي دارد که نمي شود از آن غافل شد. «علي بن يقطين» وزير هارون و شخص دوم مملکت است، ولي شيعه است و در جهت اهداف امام موسي بن جعفر (ع) حرکت مي کند، اما ظاهرش با هارون است.
در ميان افراد فعال در دستگاه هارون اشخاصي بودند که آن چنان مجذوب و شيفته ي امام بودند که حد نداشت، ولي هيچ گاه جرأت نمي کردند با امام تماس بگيرند.(14) بعضي از اين افراد و گروه ها عبارت اند از:
برامکه: گروهي از مورخان به اشتباه معتقدند که «برامکه» از امام هفتم سعايت مي کردند و در قتل آن حضرت دست داشتند. با دقت در کتاب هاي تاريخي معتبر، اشتباه آنان معلوم مي گردد و حقيقت، در شيعه بودن خاندان برامکه و دوستي آنان با امام جلوه گر است. شايد يکي از علل نابودي برامکه و قتل عام آنان، روابط ايشان با خاندان علوي بود.
همسر هارون: همسر خليفه ي ستم گر، زني پاک دامن و دوست دار علي (ع) و خاندان علوي بود و خود را موظف به ياري امام موسي بن جعفر (ع) مي دانست و گاهي سکه هاي زرين فراواني را به طور مخفيانه براي امام ارسال مي داشت و حتي يکي دو مرتبه هم هارون او را سرزنش کرد، اما وي تقيه و انکار نمود.
وزير و مشاور خليفه: حکومت عباسي از روابط مردم با خاندان امامت و عصمت جلوگيري مي کرد و تماس با فرزند بزرگوار اسلام و کسب فيض از آن منبع نور در پيش گاه خليفه، جرمي نابخشودني محسوب مي گرديد، اما از آن جا که حق هميشه پيروز است، مشاور دستگاه حاکم از ارادت مندان امام هفتم است.(15)
مقام والاي علي بن يقطين، يار مخلص امام کاظم (ع) بر کسي پوشيده نيست. او همان کسي است که حضرت موسي بن جعفر (ع) در شأنش فرمود: «يا علي: ان لله تعالي اولياء مع اولياء الظلمه، ليدفع بهم عن اوليائه و انت فيهم يا علي؛(16) همانا خداوند را دوستاني است که با ظالمان طرح دوستي مي ريزند تا بدين وسيله بتوانند از اولياي خدا دفع ظلم کنند و تو از جمله ي آنان هستي.»
بديهي است که وجود اين اشخص در درباره و تحف و هدايايي را که براي امام ارسال مي داشتند در کار تبليغات و مبارزات شيعيان بسيار مؤثر بود.

قيام هاي علويان

1- فاجعه ي فخ

غم بارترين حادثه و فاجعه اي که جهان اسلام در سال 169 هجري با آن روبرو شد همان پيش آمد ناگوار فخ بود که با حادثه ي کربلا، در دردها و آلامش برابري مي کرد، زيرا در اين فاجعه، حرمت پيامبر (ص) و عترت و اولادش از ميان رفت. عباسيان در اين فاجعه، سرهاي علويان را بر روي نيزه ها کردند و همراه اسيران در ميان شهرها گرداندند و بدن هاي پاکشان را روي زمين افکندند، بدون آن که دفن کنند.
پرچم دار اين قيام بزرگ، حسين بن علي بن حسن بن حسن بن علي ابن ابي طالب (ع) بود که عبادت و بندگي پدر و مادرش، آنان را به «زوج الصالح» مشهور ساخته بود. بخشندگي، سخاوت مندي، عبادت پيشگي و اوصاف پسنديده و نيک وي موجب شد تا علويان و مردم حجاز او را رهبر قيام خود بدانند.
قيام حسين بن علي، شهيد فخ، در پي برخورد نارواي والي مدينه با علويان بود که بدون هيچ گونه برنامه ريزي قبلي و هم آهنگي با نواحي ديگر آغاز گرديد. بيشتر علويان و فقها و زهاد مدينه با وي بيعت کردند. حسين، مردم را به کتاب خدا و سنت رسول خدا (ص) و رضايت از خاندان رسول، دعوت و کلمه ي «حي علي خير العمل» را که شعار شيعه شده بود در اذان وارد کرد. برخورد ياران حسين با سربازان والي شهر موجب فرار کارگزاران عباسي شد و شهر به دست حسين و يارانش افتاد. حسين با جمعي از يارانش خدمت امام کاظم (ع) رسيدند و مقصود و برنامه خود را اعلام نمودند. امام رو به او کرد و گفت: «تو به طور مسلم کشته مي شوي، پس شمشيرها را تيز کن، زيرا اين مردم فاسق اظهار ايمان مي کنند اما در دل، دورويي و شرک خود را پنهان مي دارند.»(17)
امام کاظم (ع) با وي بيعت نکرد ولي او را به دقت عمل و آمادگي فرا خواند و از اعتماد به مردم فاسق و منافق برحذر داشت و خبر شهادتش را به وي داد.(18)
حسين، با سيصد نفر از يارانش از مدينه ي منوره به سوي مکه حرکت کرد و ارتش عباسي در محل فخ راه را بر او و يارانش بستند. ابتدا فرمانده ي لشکر عباسي، حسين را به هديه و امان فرا خواند ولي او نپذيرفت، لذا پيکار در صبح روز هشتم ذي الحجه سال 169 هجري از سوي سپاهيان عباسي آغاز شد. حسين و يارانش در يک عمليات غافلگيرانه از دو سوي مورد حمله قرار گرفتند، آنان با کمال شهامت و دلاوري جنگيدند ولي از همه طرف محاصره شدند و حسين و بسياري از يارانش کشته و زخمي شدند و بار ديگر حادثه ي کربلا تکرار شد. سرهاي شهدا را بريدند و سه روز جنازه ي شهدا بر روي زمين باقي ماند.(19)
اگرچه قيام حسين به شکست منجر شد ولي پي آمد آن در قيام هاي ديگر تبلور يافت.
امام موسي کاظم (ع) در برابر فرماندهان عباسي از حسين دفاع کرد و فرمود: «از اين جهان رفت در حالي که مسلمان، صالح و روزه دار بود و امر به معروف و نهي از منکر مي کرد و در ميان خاندان ما همانندش نبود.»(20)

2- قيام ادريس بن عبدالله در مغرب

يکي از زخمي هاي واقعه ي فخ، ادريس بن عبدالله بن حسن بن حسن (ع) برادر نفس زکيه بود. وي پس از مراسم حج، به همراه حجاج مصر و افريقيه به همراه راشد اوربي، غلام خود، از راه دريا به مصر رفتند. در مصر، عامل بريد مصر، مردي شيعي به نام واضح بود که به ادريس و غلامش کمک کرد تا از دست مأموران بازرسي راه ها به سلامت نجات يابند.(21) ادريس پس از اقامتي کوتاه در قيروان به سوي مغرب رفت و با کمک راشد، غلام خود، موفق شد در رمضان سال 172 هجري از قبيله ي بربر اوربه براي خود بيعت بگيرد. وي در خطبه ي بيعت خود بر عمل به کتاب خدا و سنت رسول الله(ص) و برقراري عدالت و مساوات و جهاد با دشمنان خدا و گناه کاران و امر به معروف و نهي از منکر تأکيد کرد. پافشاري ادريس در برقراري عدالت و مساوات به سبب نياز اجتماعي بربرها بود، زيرا آنان از ستم گري و تعصب و تبعيضات واليان عرب به شدت ناراضي و آماده ي مخافت بودند. ارديس با همکاري قبايل بربر، بر شهرهاي مغرب اقصي تا اقيانوس اطلس (حدود مراکش کنوني) دست يافت.(22)
هنگامي که اخبار شکل گيري دولت ادريس به هارون رسيد، با يحيي برمکي در اين باره مشورت کرد. يحيي پيشنهاد کرد يکي از متکلمان و فقهاي زيدي به نام سليمان بن جرير مشهور به شماخ را به عنوان طبيب به نزد ادريس بفرستد تا وي را مسموم کند. هارون نيز با وعده ي پاداشي بزرگ، سليمان بن جرير را به نزد ادريس فرستاد. متکلم زيدي نزد ادريس تقرب يافت تا سرانجام روزي به دور از چشم راشد، در ربيع الاول سال 177 هجري، وي را مسموم کرد و پا به فرار گذاشت.(23)
راشد با کمک رؤساي قبايل بربر اداره ي حکومت و دولت ادريسيان را برعهده گرفت تا هنگامي که پسر ادريس به سن يازده سالگي رسيد. در اين هنگام با توطئه ي کارگزاران عباسي در آفريقا، راشد نيز به قتل رسيد و از سال 188 هجري ادريس دوم راه پدر را ادامه داد و در سال 213 هجري از دنيا رفت و فرزندان او نسل اندر نسل تا سال 363 هجري بر مغرب حکومت کردند.
بدين سان با فرار ادريس به مغرب، دولت ادريسيان شکل گرفت و آنان موجبات گسترش اسلام و فرهنگ و رونق اقتصادي آن را در مغرب در ميان قبايل تازه مسلمان بربر فراهم آورده و نخستين سلسله ي شيعي را در جهان اسلام، عبدالله بن معاويه، تشکيل دادند.(24)

3- قيام يحيي بن عبدالله در ديلم

يحيي بن عبدالله بن حسن بن حسن (ع) يکي از ياران و راويان امام صادق (ع) و به عقيده ي ابوالفرج اصفهاني، از نظر مذهبي، مردي خوش عقيده بود. وي در قيام فخ، زخمي و متواري شد و سرانجام به سرزمين ديلم در شمال قزوين رفت. (25) يحيي در سال 176 هجري با کمک پادشاه جستاني منطقه ي ديلم قيام کرد. مردم شهرها و ولايات شمال و جنوب البرز به وي گرويدند و چنان دامنه ي قيام وي گسترش يافت که هارون، فصل بن يحيي برمکي را به اين منطقه فرستاد تا به هر شکل ممکن، يحيي بن عبدالله را آرام سازد. فضل، نامه اي بر استمالت وي نوشت و يحيي را دعوت به آرامش کرد. وي چون پراکندگي و اختلاف ميان ياران خود را مشاهده کرد، دعوت فضل را پذيرفت، به شرطي که هارون به خط خويش امان نامه اي با گواهي فقيهان و قاضيان بغداد برايش بفرستد. هارون نيز پذيرفت و امان نامه اي براي وي فرستاد. يحيي به همراه فضل به بغداد رفت و هارون هدايايي به وي داد و پس از مدتي فضل وي را رها ساخت و يحيي به حجاز بازگشت. ولي چندي نگذشت که هارون، يحيي را از حجاز طلبيد و او را به زندان افکند و بر او سخت گرفت تا از دنيا رفت.(26)
يحيي بن عبدالله، از شاگردان امام صادق (ع) و شيعه ي راستين وي بود. وي در ديلم پيروان بسياري پيدا کرد و با عالماني که همراه وي بودند اسلام را در اين منطقه گسترش دادند و بر اثر مساعي وي بود که تشيع به اين منطقه راه يافت و پس از آن علويان بسياري به اين منطقه مهاجرت کردند و به ترويج تشيع همت گمارند. با ولايت عهدي امام رضا (ع) سادات علوي به نواحي ري و عراق و قومس رفتند و با شهادت آن حضرت، آنان به کوهستان هاي ري و ديلم و طبرستان متواري، يا در اين مناطق شهيد شدند و يا سکونت اختيار کردند.(27)

مبارزات علويان

در دوران حکومت هارون، علويان دوره اي بس دشوار و توان فرسايي را سپري مي کردند، زيرا آنان در برابر جو اختناق و ارعاب نظام حاکم سر تسليم فرود نمي آوردند و بدين دليل آنان را در زندان هاي مخوف بني عباس مي انداختند و شکنجه مي کردند. بدين سان حاکمان بني عباس بسياري از علويان را به شهادت رساندند. اين امر خود نشانه اي است از نيرو و شوکت مبارزان مکتبي و دليلي است بر تهديد نظام حاکم از سوي ايشان. هم چنين مي توان با اتکا بر اين دليل به عمق مصيبت ها و فجايعي پي برد که اين بيت پاک از ناحيه ي بني عباس و در راه تحقق رسالت و مکتب الهي متحمل شدند.
از اين روست که مي بينيم تأکيد رسول خدا(ص) بر اهتمام به اهل بيت خود و نيز قلمداد کردن آن ها به عنوان وارثان خويش و محور اهل حق قرار دادن آنان و گفتن اين نکته که: «حکايت اهل بيت من، همچون حکايت کشتي نوح است که هر کس بر آن سوار شد، نجات يافت و آن که از آن عقب ماند، غرق و نابود شد»، بدون دليل و بيهوده نبوده است.
داستان زير، برخي از دشواري هاي بزرگ خاندان رسول خدا و فرزندان فاطمه و علي (عليهم السلام) را به خوبي بيان مي کند:
از عبيدالله بزاز نيشابوري که فردي مسن بود، روايت شده است که گفت: ميان من و حميد بن قحطبه ي طائي طوسي، معامله اي بود. روزي براي ديدنش به سوي او سفر کردم. خبر آمدن من به گوش او رسيده بود و وي در همان وقت و در حالي که هنوز من جامه ي سفر بر تن داشتم و آن را عوض نکرده بودم، مرا احضار کرد. آن هنگام، ماه رمضان و موقع نماز ظهر بود. چون پيش او رفتم وي را در اتاقي ديدم که در آن آب جريان داشت. بر او سلام کردم و نشستم. او نشست و آفتابه اي آورد و دست هايش را شست و مرا نيز فرمود که دست هايم را بشويم. آن گاه سفره ي غذا گستردند. من از ياد بردم که روزه هستم و اکنون هم ماه رمضان است، اما بعدا اين موضوع را به ياد آوردم، دست از خوردن کشيدم. حميد از من پرسيد: چه شد، چرا نمي خوري؟ پاسخ دادم: اي امير! ماه رمضان است و من نه بيمارم و نه عذر ديگري دارم تا روزه ام را بشکنم و شايد امير عذر يا بيماري داشته باشد که روزه نگرفته است.
امير پاسخ داد: من علت خاصي براي افطار روزه ندارم و از سلامت نيز برخوردارم. سپس چشمانش پر از اشک شد و گريست. پس از آن که امير از خوردن فراغت يافت، از او پرسيدم: موجب گريستن شما چيست؟ پاسخ داد: هارون الرشيد هنگامي که در طوس بود، در يکي از شب ها مرا خواست. چون بر او وارد شدم، ديدم رو به رويش شمعي در حال سوختن است و شمشيري سبز و آخته نيز ديده مي شود. خدمتکار او هم ايستاده بود. چون در برابرش ايستادم سرش را بالا گرفت و پرسيد: از امير المؤمنين چگونه اطاعت مي کني؟ پاسخ دادم: با جان و مال. هارون سر به زير افکنده و به من اجازه ي بازگشت داد.
از رسيدنم به منزل مدتي نگذشته بود که دوباره فرستاده ي هارون به نزد من آمد و گفت: اميرالمؤمنين با تو کار دارد. پيش خود گفتم: به خدا سوگند، مي ترسم هارون عزم کشتن مرا کرده باشد، اما چون نگاهش به من افتاد، شرمنده شد. دوباره در برابر هارون قرار گرفتم. از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مي کني؟ گفتم با جان و مال و خانواده و فرزند. هارون تبسمي کرد و سپس به من اجازه داد که برگردم. چون به خانه رسيدم، مدتي سپري نشد باز پيک هارون به دنبالم آمد و گفت: اميرالمؤمنين با تو کار دارد. من باز در پيش گاه هارون حاضر شدم. او که به همان حالت گذشته اش نشسته بود، از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مي کني؟ گفتم: با جان و مال وخانواده و فرزند و دين. هارون خنديد و آن گاه به من گفت: اين شمشير را بگير و آن چه اين خادم به تو دستور مي دهد انجام بده.
خادم، شمشير را گرفت و به من داد و مرا به خانه اي که در آن قفل بود، در را گشود، ناگهان در وسط اتاق با چاهي رو به رو شديم. هم چنين سه اتاق ديدم که در همه ي آن ها قفل بود. خادم در يکي از اتاق ها را گشود. در آن اتاق با بيست تن از افراد کهن سال و جوان مواجه شديم که همگي به زنجير بسته شده بودند و موها و گيسوانشان، روي شانه هايشان ريخته بود. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را به کشتن اينان فرمان داده است. همه ي آن ها علوي و از تبار علي و فاطمه بودند. خادم يکي يکي آن ها را نزد من مي آورد و من هم سرهاي آن ها را به شمشير مي زدم، تا آن که آخرين آنها را نيز گردن زدم. سپس خادم جنازه ها و سرهاي کشتگان را در آن چاه انداخت. آن گاه خادم در اتاق ديگري را گشود. در آن اتاق هم بيست تن از افراد علوي از تبار علي و فاطمه به زنجير بسته شده بودند. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را فرموده است که اينان را بکشي. آن گاه خود يکي يکي آن ها را به نزد من مي آورد و من گردن آن ها را مي زدم و او هم سرها و جنازه هاي آن ها را در آن چاه مي انداخت، تا آن که همه ي آن بيست تن را هم کشتم. سپس در اتاق سوم را گشود و در آن هم بيست نفر از تبار علي و فاطمه، با موها و گيسوان پريشان، به زنجير بودند. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين فرموده است که اينان را بکشي. آن گاه يکايک ايشان را نزد من مي آورد و من هم آن ها را گردن مي زدم و او هم سرها و جنازه هايشان را در آن چاه مي انداخت. نوزده نفر از آن ها را گردن زده بودم و تنها پيري از آن ها باقي مانده بود.
آن پير مرا گفت: نفرين بر تو اي بدبخت! روز قيامت هنگامي که تو را نزد جد ما رسول خدا(ص) بياورند تو چه عذري خواهي داشت که شصت نفر از فرزندان آن حضرت را که زاده ي علي و فاطمه بودند، به قتل رساندي؟ پس دو دست و شانه هايم به لرزه افتاد. خادم، خشمناک به من نگريست و مرا از ترک وظيفه ام منع کرد.پس نزد آن پير آمدم و او را هم کشتم و خادم جسد او را نيز در آن چاه افکند. اکنون با اين وصف که من شصت تن از فرزندان رسول خدا (ص) را کشته ام، روزه و نماز من چه سودي برايم خواهد داشت؛ حال آن که ترديد ندارم که در آتش، جاودان خواهم ماند.(28)

مرارت ها و شهادت امام

رنج ها و غم هاي امام موسي بن جعفر (ع) بعد از فاجعه ي کربلا، دردناک تر و شديدتر از ساير ائمه (عليهم السلام) بود. هارون الرشيد همواره در کمين ايشان بود، اما نمي توانست به آن حضرت آسيبي برساند. شايد او از ترس اين که مبادا سپاهيانش در صف ياران آن حضرت درآيند، از فرستادن آنان براي دست گيري و شهيد کردن امام، خودداري مي کرد.
علي بن يقطين، وزير هارون الرشيد و جعفر بن محمد بن اشعث، وزير ديگر هارون، هر دو شيعه بودند. هم چنين بزرگ ترين واليان و کارگزاران هارون در زمره ي هواخواهان اهل بيت (عليهم السلام) بودند. از اين رو هارون خود شخصا به مدينه رفت تا امام کاظم(ع) را دست گير کند. نيروهاي مخصوص هارون به اضافه ي سپاهي از شعرا و علماي درباري و مشاوران، او را در اين سفر همراهي مي کردند و ميليون ها درهم و دينار از اموالي که از مردم به چپاول برده بود، با خود حمل مي کرد و به اطرافيان خود بابت حق السکوت، بذل و بخشش مي نمود. در اين ميان به رؤساي قبايل و بزرگان و چهره هاي سرشناس مخالف، توجه و رسيدگي بيشتري نشان مي داد. 
هارون الرشيد عازم مدينه شد تا بزرگ ترين مخالف حکومت غاصبانه ي خويش را دست گير کند. ابتدا هارون چند روزي نشست. مردم به ديدنش مي آمدند و او هم به آن ها حاتم بخشي مي کرد تا آن جا که شکم هاي برخي از مخالفان را که مخالفت آنان با حکومت جنبه ي شخصي و براي رسيدن به منافع خاصي بود، سير کرد. سپس عده اي را مأموريت داد تا در شهرها بگردند و بر ضد مخالفان حکومت تبليغات به راه اندازند. او هم چنين شاعران و مزدوران درباري را تشويق کرد که در ستايش او شعر بسرايند و بر حرمت محاربه با هارون فتوا دهند. بعد هارون قدرت خود را پيش ديدگان مردم مدينه به نمايش گزارد تا کسي انديشه ي مبارزه با او را در سر نپروراند.
هنگامي که همه ي شرايط براي هارون آماده شد، شخصا به اجراي توطئه ي خويش پرداخت. او به مسجد رسول خدا(ص) رفت و به سوي قبر پيامبر(ص) حرکت کرد و گفت: السلام عليک يا رسول الله! هارون در واقع با اين کار مي خواست شرعي بودن جانشيني خود را اثبات کند و آن را دليلي صحيح براي زنداني کردن امام جلوه دهد.
اما امام اين فرصت را از او گرفت و صف ها را شکافت و به طرف قبر پيامبر(ص) آمد و به آن قبر شريف رو کرد و در ميان حيرت و خاموشي مردم بانگ برآورد: السلام عليک يا رسول الله! السلام عليک يا جداه!
امام کاظم (ع) با اين بيان مي خواست بگويد: اي حاکم ستم گر! اگر رسول خدا پسرعموي توست و تو مي خواهي بر اساس اين پيوند نسبي، شرعي بودن حکومت خود را اثبات کني، بايد بداني که من بدو نزديک ترم و آن حضرت، جد من است. بنابر اين من از تو به جانشيني و خلافت آن بزرگوار شايسته ترم!
هارون، مقصود امام را دريافت و در حالي که مي کوشيد تصميم خود را براي دست گيري امام کاظم توجيه کند، گفت: اي رسول خدا! من از تو درباره ي کاري که قصد انجام آن را دارم، پوزش مي خواهم. من قصد دارم موسي بن جعفر را به زندان بيفکنم، چون او مي خواهد ميان امت تو اختلاف و تفرقه ايجاد کند و خون آن ها را بريزد. چون روز بعد فرا رسيد، هارون، فضل بين ربيع را مأمور دست گيري امام کاظم (ع)کرد. فضل نيز دستور داد او را دست گير و زنداني کنند.
دشمن بود آگاه زمعصومي من
بيت الحرم آشفته زمحرومي من
من از غل و زنجير ننالم اما
زنجير کند ناله به مظلومي من

پي نوشت : 

1- محمد معروف به مهدي (169-158 هـ ق).
2- رجال کشي، ص 172.
3- شيخ عباس قمي، انوارالبهيه، ص 91.
4- محمد محمدي اشتهاردي، سيره ي چهارده معصوم، ص 611.
5- همان.
6- فروع کافي،ج 7، ص 174.
7- همان، ص 183.
8- اختصاص، ص 262.
9- تاريخ اسلام، چاپ سپاه پاسداران، ص 167-165.
10- اعراف (7) آيه ي 146.
11- بحارالانوار، ج 48، ص 138؛ به نقل از: تاريخ اسلام، چاپ سپاه پاسداران، ص 173-172.
12- شيخ عباس قمي، انوار البهيه، ص 188.
13- بحار الانوار، ج8 و ارشاد شيخ مفيد، ص 300، به نقل از: تاريخ اسلام، چاپ سپاه پاسداران، ص 175.
14- سيري در زندگاني امام هفتم موسي بن جعفر، ص 187.
15- همان، ص 190.
16- به نقل از: منصور کريميان، زندگاني امام موسي کاظم (ع)، ص 60.
17- باقر قرشي، تحليلي از زندگاني امام کاظم (ع)، ج 1، ص 524.
18- ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص 376.
19- همان، ص 367.
20- همان، ص 380.
21- ابن غداري، البيان المغرب، جزء اول، ص 83.
22- همان، ص 210.
23- ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص 408.
24- حسين مونس، تاريخ المغرب و حضارته، ج 1، ص 410.
25- ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص 388.
26-تاريخ طبري، جزء ششم، ص 449.
27- مولانا اولياء الله، تاريخ اديان، ص 62.
28- بحار الانوار، ج 48، ص 178-176.

 

 بخش پنجم:

مرارت ها و شهادت‌ امام کاظم علیه السلام

نجها و غمهاى امام موسى بن جعفر بعد از فاجعه كربلا، دردناكتروشديدتر از ساير ائمه‌عليهم السلام‌بود. هارون الرشيد همواره در كمين ايشان‌بود، امّا نمى‌توانست به آن‌حضرت آسيبى برساند. شايد او از ترس اينكه‌مبادا سپاهيانش در صف ياران آن‌حضرت درآيند، از فرستادن آنان براى‌دستگيرى وشهيد كردن امام خوددارى مى‌ورزيد، زيرا پنهانكاريى كه‌افراد مكتبى در اقدامات خود ملزم بدان بودند، موجب شده بود كه‌دستگاه حاكمه حتّى به نزديك‌ترين افراد خود اعتماد نكند. اين على بن‌يقطين وزير هارون الرشيد و آن يكى جعفر بن محمّد بن اشعث وزير ديگرهارون است كه هر دو شيعه بودند همچنين بزرگ‌ترين واليان وكارگزاران‌هارون در زمره هواخواهان اهل بيت‌عليهم السلام‌بودند. از اين‌رو بود كه هارون‌خود شخصاً به مدينه رفت تا امام كاظم را دستگير كند.نيروهاى مخصوص هارون به اضافه سپاهى از شعرا و علماى دربارى‌ومشاوران، او را در اين سفر همراهى مى‌كردند و ميليونها درهم و ديناراز اموالى كه از مردم به چپاول برده بود، با خود حمل مى‌كرد و به عنوان‌حق‌السكوت به اطرافيان خود در اين سفر بذل و بخشش مى‌نمود. و دراين ميان به رؤساى قبايل وبزرگان و چهره‌هاى سر شناس مخالف توجّه‌ورسيدگى بيشترى نشان مى‌داد.
هارون الرشيد اين گونه عازم مدينه شد تا بزرگ‌ترين مخالف‌حكومت غاصبانه خويش را دستگير كند. اينك ببينيم هارون براى‌رسيدن به اين مقصود چه كرد:
اوّل: هارون چند روزى نشست. مردم به ديدنش مى‌آمدند و او هم به‌آنها حاتم بخشى مى‌كرد تا آنجا كه شكمهاى برخى از مخالفان را كه‌مخالفت آنان با حكومت جنبه شخصى و براى رسيدن به منافع خاصّى‌بود، سير كرد.
دوّم: عده‌اى را مأموريت داد تا در شهرها بگردند و بر ضدّ مخالفان‌حكومت تبليغات به راه اندازند. او همچنين شاعران و مزدوران دربارى‌را تشويق كرد كه در ستايش او شعر بسرايند و بر حرمت محاربه با هارون‌فتوا دهند.
سوّم: هارون قدرت خود را پيش ديدگان مردم مدينه به نمايش گذاردتا كسى انديشه مبارزه با او را در سر نپروراند.
چهارم: هنگامى كه همه شرايط براى هارون آماده شد، شخصاً به‌اجراى بند پايانى طرح توطئه‌گرانه خويش پرداخت. او به مسجد رسول‌خداصلى الله عليه وآله رفت. شايد حضور او مصادف با فرارسيدن وقت نماز بوده كه‌مردم و طبعاً امام موسى بن جعفرعليهما السلام براى اداى نماز در مسجد حضورداشته‌اند. هارون به سوى قبر پيامبرصلى الله عليه وآله جلو آمد و گفت: السلام عليك‌يا رسول اللَّه! اى پسر عمو.
هارون در واقع مى‌خواست با اين كار شرعى بودن جانشينى خود رااثبات كند و آن را علّتى درست براى زندانى كردن امام كاظم جلوه دهد.
امّا امام اين فرصت را از او گرفت و صفها را شكافت و به طرف قبرپيامبرصلى الله عليه وآله آمد و به آن قبر شريف روى كرد و در ميان حيرت و خاموشى‌مردم بانگ برآورد:
السلام عليك يا رسول اللَّه! السلام عليك يا جدّاه!
امام كاظم با اين بيان مى‌خواست بگويد: اى حاكم ستمگر اگر رسول‌خدا پسر عموى توست و تو مى‌خواهى بنابر اين پيوند نسبى، شرعى بودن‌حكومت خود را اثبات كنى بايد بدانى كه من بدو نزديكترم و آن‌حضرت‌جدّ من است. بنابر اين من از تو به جانشينى و خلافت آن بزرگوارشايسته‌ترم!
هارون مقصود امام را دريافت و در حالى كه مى‌كوشيد تصميم خود رابراى دستگيرى امام كاظم توجيه كند، گفت:
اى رسول خدا من از تو درباره كارى كه قصد انجام آن را دارم پوزش‌مى‌خواهم. من قصد دارم موسى بن جعفر را به زندان بيفكنم. چون اومى‌خواهد ميان امّت تو اختلاف و تفرقه ايجاد كند و خون آنها را بريزد.
چون روز بعد فرارسيد، هارون فضل بن ربيع را مأمور دستگيرى امام‌كاظم كرد. فضل بر آن‌حضرت كه در جايگاه رسول خداصلى الله عليه وآله به نمازايستاده بود، در آمد و دستور داد او را دستگير كنند و زندانى نمايند.(1)
سپس دو محمل ترتيب داد كه اطراف آنها پوشيده بود. ايشان را دريكى از آنها جاى داد و آن دو محمل را روى استر بسته بر هر يك عدّه‌اى راگماشت. يكى را به طرف بصره و ديگرى را به سوى كوفه روانه‌كرد تابدينوسيله مردم ندانند امام را به كجا مى‌برند. امام كاظم‌عليه السلام در هودجى‌بود كه به سمت بصره مى‌رفت. هارون به فرستاده خود دستور داد كه‌آن‌حضرت را به عيسى بن جعفر منصور كه والى وى در بصره بود، تسليم‌كند. عيسى يك سال آن‌حضرت را در نزد خود زندانى كرد. سپس عيسى‌نامه‌اى به هارون نوشت كه موسى بن جعفر را از من بگير و به هركه مى‌خواهى بسپار و گرنه من او را آزاد خواهم كرد. من بسيار كوشيدم‌تا دليلى و بهانه‌اى براى دستگيرى او پيدا كنم، امّا نتوانستم حتّى‌من گوش دادم تا ببينيم كه آيا او در دعاهاى خود بر من يا تو نفرين‌مى‌فرستد، امّا ديدم كه او فقط براى خودش دعا مى‌كند و از خداوندرحمت ومغفرت مى‌طلبد!
هارون پس از دريافت اين نامه، كسى را براى تحويل گرفتن امام‌موسى الكاظم روانه بصره كرد و او را روزگارى دراز در بغداد، در نزدفضل بن ربيع، زندانى كرد. هارون خواست به دست فضل آن امام را به‌شهادت برساند، امّا فضل از اجراى خواسته هارون خوددارى ورزيد، درنتيجه هارون دستور داد كه آن‌حضرت را به فضل بن يحيى تسليم كند و ازفضل خواست تا كار امام را يكسره سازد، امّا فضل هم زيربار اين فرمان‌نرفت. از طرفى به هارون كه در آن هنگام در "رقه" بود، خبر رسيد كه‌امام موسى كاظم در خانه فضل به خوشى وآسودگى روزگار مى‌گذارند.ازاين‌رو هارون "مسرور" خادم را با نامه‌هائى روانه بغداد كرد و به وى‌دستور داد كه يكسره به خانه فضل بن يحيى درآيد و در باره وضع‌آن‌حضرت تحقيق كند و چنانچه ديد همان‌گونه كه به وى خبر داده‌اند،نامه‌اى را به عبّاس بن محمّد بسپارد و به او امر كن تا آنرا به اجرا گذاردونامه ديگرى به سندى بن شاهك بدهد و به او بگويد كه فرمان عبّاس بن‌محمّد را به جاى‌آورد.(2)
اين ماجرا را از اينجا به بعد از يكى از روايات تاريخى پى‌مى‌گيريم:
اين خبر به گوش يحيى بن خالد )پدر فضل( رسيد. او بى‌درنگ سواربر مركب خويش شد و نزد هارون آمد و از درى جز آن در كه معمولاًمردم از آن وارد قصر مى‌شدند، پيش هارون رفت و بدون آنكه هارون‌متوجّه شود از پشت سراو داخل شد و گفت: اى اميرالمؤمنين به سخنان‌من گوش فراده. هارون هراسان به وى گوش سپرد. يحيى گفت: فضل‌جوان است، امّا من نقشه تو را عملى مى‌كنم.
چهره هارون از شنيدن اين سخن ازهم‌شكفت و به مردم روى كردوگفت: فضل مرا در كارى نافرمانى كرد و من او را لعنت فرستادم اينك اوتوبه كرده و به فرمان من در آمده است پس شما هم او را دوست بداريد.
حاضران گفتند: ما هر كس را كه تو دوست بدارى دوست مى‌داريم‌وهر كس را كه دشمن بخوانى ما نيز او را دشمن مى‌خوانيم!! و اينك فضل‌را دوست داريم.
يحيى بن خالد از نزد هارون بيرون آمد و شخصاً با نامه‌اى به بغدادرفت. مردم از ورود ناگهانى يحيى شگفت‌زده شدند. شايعاتى در باره‌ورود ناگهانى يحيى گفته مى‌شد، امّا يحيى چنين وانمود كرد كه براى‌سروسامان دادن به وضع شهر و رسيدگى به عملكرد كارگزاران به بغدادآمده و چند روزى نيز به اين امور پرداخت. آنگاه سندى بن شاهك راخواست و دستور قتل آن‌حضرت را به او ابلاغ كرد. سندى فرمان او را به‌جاى‌آورد.
امام موسى كاظم هنگام فرارسيدن وفات خويش از سندى بن شاهك‌خواست كه غلام او را كه در خانه عبّاس بن محمّد بود، بر بالين وى حاضركند. سندى گويد: از آن‌حضرت خواستم به من اجازه دهد كه از مال خوداو را كفن كنم، امّا او نپذيرفت و در پاسخ من فرمود: ما خاندانى هستيم‌كه مهريه زنانمان و مخارج نخستين سفر حجّمان و كفن مردگانمان همه ازمال پاك خود ماست و كفن من نيز نزد من حاضر است.
چون امام دعوت حق را لبيك گفت فقها و چهره‌هاى سرشناش بغدادرا كه هيثم بن عدّى و ديگران نيز در ميان آنها بودند، بر جنازه آن‌حضرت‌حاضر كردند تا گواهى دهند كه هيچ اثرى از شكنجه بر آن‌حضرت نيست‌ووى به مرگ طبيعى جان سپرده است. آنان نيز به دروغ به اين امرگواهى دادند. آنگاه پيكر بى‌جان امام را بر كنار جسر بغداد گذارده، ندا دادند: اين موسى بن جعفر است كه )به مرگ طبيعى( جان سپرده‌است. بدو بنگريد. مردم دسته دسته جلو مى‌آمدند و در سيماى‌آن‌حضرت به دقت مى‌نگريستند.
در روايتى كه از برخى از افراد خاندان ابوطالب نقل شده، آمده است:فرياد زدند اين موسى بن جعفر است كه رافضيان ادعا مى‌كردند اونمى‌ميرد. به جنازه او بنگريد. مردم نيز آمدند و در جنازه آن‌حضرت‌نگريستند.
گفتند: امام كاظم را در قبرستان قريش به خاك سپردند و قبرش دركنار قبر مردى از نوفليين به نام عيسى بن عبداللَّه قرار گرفت.(3)
روايات تاريخى نقل مى‌كنند كه امام كاظم از زندان با شيعيان‌وهواخواهانش ارتباط برقرار مى‌كرد و به آنها دستوراتى مى‌داد و مسايل‌سياسى و فقهى آنان را پاسخ مى‌گفت:
براستى امام كاظم‌عليه السلام چگونه با شيعيان خويش رابطه برقرار مى‌كرد؟شايد اين ارتباط از راههاى غيبى صورت مى‌گرفت، امّا احاديث بسيارى‌اين نكته را روشن مى‌كنند كه بيشتر كسانى كه امام در نزد آنان زندانى‌مى‌شد از معتقدان به امامت وى بودند. اگر چه حكومت مى‌كوشيدزندانبانهاى آن‌حضرت را از ميان خشن‌ترين افراد و طرفداران خودبرگزيند چرا كه خود آنها )زندانبانان( از نحوه عبادت امام كاظم‌عليه السلام‌ودانش سرشار و مكارم اخلاقى آن‌حضرت اطلاع داشتند و كرامات‌بسيارى را از آن‌حضرت مشاهده كرده بودند.
در كتاب بحارالانوار آمده است كه عامرى گفت: هارون الرشيد كنيزى‌خوش سيما به زندان امام موسى كاظم فرستاد تا آن‌حضرت را آزار دهد.امام در اين باره فرمود: به هارون بگو:
بَلْ أَنتُم بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (4).
بلكه شما به هديه خود شادمانى مى‌كنيد.
مرا به اين كنيز و امثال‌او نيازى نيست. هارون از اين پاسخ خشمگين‌شد وبه فرستاده خويش گفت: به نزد او برگرد و بگو: ما تو را نيز به‌دلخواه تونگرفتيم وزندانى‌نكرديم وآن كنيز را پيش‌او بگذار وخود بازگرد.
فرستاده فرمان هارون را به انجام رساند و خود بازگشت. با بازگشت‌فرستاده، هارون از مجلس خويش برخاست و پيشكارش را به زندان امام‌موسى كاظم روانه كرد تا از حال آن زن تفحّص كند. پيشكار آن زن را ديدكه به سجده افتاده و سر از سجده برنمى‌دارد و مى‌گويد: قدوس سبحانك‌سبحانك.
هارون از شنيدن اين خبر شگفت‌زده شد و گفت: به خدا موسى بن‌جعفر آن كنيز را جادو كرده است. او را نزد من بياوريد. كنيز را كه‌مى‌لرزيد و ديده به آسمان دوخته بود در پيشگاه هارون حاضر كردند.هارون از او پرسيد:
اين چه حالى است كه دارى؟ كنيز پاسخ گفت: اين حال، حال موسى‌بن جعفر است. من نزد او ايستاده بودم و او شب و روز نماز مى‌گذارد.چون از نماز فارغ شد زبان به تسبيح و تقديس خداوند گشود. من از اوپرسيدم: سرورم! آيا شما را نيازى نيست تا آن را رفع كنم؟ او پرسيد:مرا چه نيازى به تو باشد؟ گفتم: مرا براى رفع حوايج شما بدين جافرستاده‌اند گفت: اينان چه هدفى دارند؟ كنيز گفت: پس نگريستم‌ناگهان بوستانى ديدم كه اوّل و آخر آن در نگاه من پيدا نبود، در اين‌بوستان جايگاههايى مفروش به پر و پرنيان بود وخدمتكاران زن و مردى‌كه خوش سيماتر از آنها و جامه‌اى زيباتر از جامه آنها نديده بودم، بر اين‌جايگاهها نشسته بودند. آنها جامه‌اى حرير سبز پوشيده بودند و تاجها ودرّ و ياقوت داشتند و در دستهايشان آبريزها و حوله‌ها و هر گونه طعام‌بود. من به سجده افتادم تا آنكه اين خادم مرا بلند كرد و در آن لحظه‌پى‌بردم كه كجا هستم.
هارون گفت: اى خبيث شايد به هنگامى كه در سجده بودى، خواب‌تو را درگرفته و اين امور را در خواب ديده باشى؟
كنيز پاسخ داد: به خدا سوگند نه سرورم. پيش از آنكه به سجده روم‌اين مناظر را ديدم و به همين خاطر به سجده افتادم.
هارون به پيشكارش گفت: اين زن خبيث را نزد خودنگه دار تا مباداكسى اين سخن را از او بشنود. زن به نماز ايستاد و چون در اين باره از اوپرسيدند، گفت: عبد صالح (امام موسى كاظم‌عليه السلام ) را چنين ديدم و چون‌از سخنانى كه گفته بود، پرسيدند: پاسخ داد: چون آن منظره را ديدم‌كنيزان مرا ندا دادند كه اى فلان از عبد صالح دورى گزين تا ما بر او واردشويم كه ما ويژه اوييم نه تو.
آن زن تا زمان مرگ به همين حال بود. اين ماجرا چند روز پيش ازشهادت امام كاظم رخ‌داد.اين ارزش و كرامت امام كاظم‌عليه السلام در پيشگاه خدا و اين هم فرجام‌هارون ستمگر و سركش!!
از خداوند بزرگ مى‌خواهيم كه ما را جزو دوستداران دوستانش‌وبيزاران از دشمنانش قرار دهد و ما را بر پيمودن راه ائمه هدى‌عليهم السلام‌توفيق‌ارزانى فرمايد.

 

پاورقى ها :
1) مقاتل الطالبيّين، ص‌213.
2) مقاتل الطالبيّين، ص‌233.
3) مقاتل الطالبيّين، ص‌234 به نقل از كتاب الغيبة شيخ طوسى، ص‌22.
4) سوره نمل، آيه‌36.

 

 بخش ششم:

جهاد مستمر حضرت امام موسي بن جعفر عليه السلام

اين مقطع سي و پنج ساله (از 148تا 183هجري) يعني دوران امامت حضرت ابي الحسن موسي بن جعفر عليهما السلام يکي از مهمترين مقاطع زندگينامه ي ائمه عليهم السلام است. دو تن مقتدرترين سلاطين بني عباس - منصور و هارون - و دو تن از جبّارترين آنان - مهدي و هادي - در آن حکومت مي کردند. بسي از قيام ها و شورش ها و شورشگرها در خراسان، در افريقيه، در جزيره ي موصل، در ديلمان و جرجان، در شام، در نصيبين، در مصر، در آذربايجان و ارمنستان و در اقطاري ديگر، سرکوب و منقاد گرديده و در ناحيه ي شرق و غرب و شمال قلمرو وسيع اسلامي، فتوحات تازه و غنايم و اموال وافر، بر قدرت و استحکام تخت عباسيان افزوده بود. 
جريان هاي فکري و عقيدتي در اين دوران، برخي به اوج رسيده و برخي زاده شده و فضاي ذهني را از تعارضات، انباشته و حربه اي در دست قدرتمداران و آفتي در هوشياري اسلامي و سياسي مردم گشته و ميدان را برعَلَم دارانِ صحنه ي معارف اصيل اسلامي و صاحبان دعوت علوي، تنگ و دشوار ساخته بود. 
شعر و هنر، فقه و حديث و حتّي زهد و ورع، در خدمت ارباب قدرت در آمده و مکمل ابزار زر و زور آنان گشته بود. در اين دوران، ديگر نه مانند اواخر دوران بني اميه و نه همچون ده ساله ي اول دوران بني عباس و نه شبيه دوران پس از مرگ هارون که در هر يک، حکومت مسلط وقت، به نحوي تهديد مي شد؛ تهديدي جدي دستگاه خلافت را نمي لرزاند و خليفه را از جريان عميق و مستمر دعوت اهل بيت عليهم السلام غافل نمي ساخت. 
در اين دوران، تنها چيزي که مي توانست مبارزه و حرکت فکري و سياسي اهل بيت عليهم السلام و ياران صديق آنان را مجال رشد و استمرار بخشد، تلاش خستگي ناپذير و جهاد خطير آن بزرگواران بود و توسل به شيوه ي الهي «تقيه» و بدين ترتيب است که عظمت حيرت آور و دهشت انگيز جهاد حضرت موسي بن جعفر عليه السلام آشکار مي گردد. 
بايد عرض کنم که کاوشگران تاريخ اسلام، آنگاه که به فحص و شرح زندگي امام موسي بن جعفر عليهما السلام پرداخته اند، سهم شايسته اي از توجه و تفطن را که بايد به حادثه ي عظيم و بي نظير «حبس طويل المدّة» اين امام هُمام اختصاص مي يافت، بدان اختصاص نداده و در نتيجه از جهاد خطير آن بزرگوار غافل مانده اند. 

 

خط جهاد مستمر، ارتباط حوادث گوناگون با يکديگر 
 

 

در زندگينامه ي آن امام عالي مقام، سخن از حوادث گوناگون و بي ارتباط با يکديگر و تأکيد بر مقام علمي و معنوي و قدسي آن سلاله ي پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم و نقل قضاياي خاندان و اصحاب و شاگردان و مباحثات علمي و کلامي و امثال آن، بدون توجه به خط جهاد مستمري که همه ي عمر سي و پنج ساله ي امامت آن بزرگوار را فراگرفته بوده است، ناقص و ناتمام مي ماند. تشريح و تبيين اين خط است که همه ي اجزاي اين زندگي پر فيض را به يکديگر مرتبط مي سازد و تصويري واضح و متکامل و جهت دار که در آن هر پديده اي و هر حادثه اي و هر حرکتي، داراي معنايي است، ارايه مي کند. 
چرا حضرت امام صادق عليه السلام به «مفضّل » مي فرمايد: امر امامت اين جوانک را فقط به اشخاص مورد وثوق بگو؟ و به «عبدالرحمن بن حجاج» به جاي تصريح به کنايه مي گويد: زره برتن او راست آمده است؟ و به ياران نزديک چون «صفوان جمّال» او را به علامت و نشانه معرفي مي کند؟ و چرا بالاخره در وصيت نامه ي خود، نام فرزندش را به عنوان وصي پس از نام چهار تن ديگر مي آورد که نخستين آنان «منصور عباسي» و سپس حاکم مدينه و سپس نام دو زن است؛ چنان که پس از ارتحال آن حضرت، جمعي از بزرگان شيعه نمي دانند جانشين آن بزرگوار، همين جوان بيست ساله است؟ چرا در گفتگو با هارون که به او خطاب مي کند: «خليفتان يجبي اليهما الخراج»، زبان به سخن نرم و انکار آميز مي گشايد؛ اما ابتدائاً در خطاب به مرد زاهد نافذالکلمه اي به نام «حسن بن عبدالله» سخن را به معرفت امام مي کشاند و آنگاه خود را امام مفترض الطّاعة، يعني صاحب مقامي که آن روز خليفه ي عباسي در آن متمکن بود، معرفي مي کند؟
چرا به «علي بن يقطين» که صاحب منصب بلند پايه ي دستگاه هارون و از شيفتگان امام است، عملي تقيه آميز را فرمان مي دهد؛ اما «صفوان جمّال» را بر خدمت همان دستگاه شماتت مي کند و او را به قطع رابطه با خليفه فرا مي خواند؟ چگونه و با چه وسيله اي آن همه پيوند و رابطه در قلمرو گسترده ي اسلام، ميان دوستان و ياران خود پديد مي آورد و شبکه اي که تا چين گسترده است، مي سازد؟
چرا «منصور» و «مهدي» و «هارون» و «هادي»، هر کدام در برهه اي از دوران خود، کمر به قتل و حبس و تبعيد او مي بندند؟ و چرا چنان که از برخي روايات دانسته مي شود، آن حضرت در برهه اي از دوران سي و پنج ساله، در اختفا به سر برده و در قراي شام يا مناطقي از طبرستان حضور يافته و از سوي خليفه ي وقت، مورد تعقيب قرار گرفته و به ياران خود سفارش کرده که اگر خليفه درباره ي من از شما پرسيد، بگوييد او را نمي شناسيم و نمي دانيم کجاست؟
چرا هارون در سفر حجي، آن حضرت را در حدّ اعلي تجليل مي کند و در سفر ديگري دستور حبس و تبعيد او را مي دهد و چرا آن حضرت در اوايل خلافت هارون که وي روش ملايمت و گذشت در پيش گرفته و علويان را از حبس ها آزاد کرده بود، تعريفي از فدک مي کند که بر همه ي کشور وسيع اسلامي منطبق است؛ تا آن جا که خليفه به آن حضرت به تعرض مي گويد: پس برخيز و درجاي من بنشين؟ و چرا رفتار همان خليفه ي ملايم، پس از چند سال، چندان خشن مي شود که آن حضرت را به زنداني سخت مي افکند و پس از سال ها حبس، حتّي تحمل وجود زنداني او را نيز برخود دشوار مي يابد و او را جنايتکارانه مسموم و شهيد مي کند؟
اين ها و صدها حادثه ي توجه برانگيز و پرمعني و در عين حال ظاهراً بي ارتباط و گاه متناقض با يکديگر در زندگي موسي بن جعفر عليه السلام هنگامي معني مي شود و ربط مي يابد که ما آن رشته ي مستمري را که از آغاز امامت آن بزرگوار تا لحظه ي شهادتش ادامه داشته، مشاهده کنيم. اين رشته، همان خط جهاد و مبارزه ي ائمه عليهم السلام است که در تمام دوران دويست و پنجاه ساله در شکل هاي گوناگون استمرار داشته و هدف از آن، اولاً تبيين اسلام ناب و تفسير صحيح قرآن و ارايه ي تصويري روشن از معرفت اسلامي است و ثانياً، تبيين مسأله ي امامت و حاکميت سياسي در جامعه ي اسلامي و ثالثاً، تلاش و کوشش براي تشکيل آن جامعه و تحقق بخشيدن به هدف پيامبر معظّم اسلام صلي الله عليه و اله وسلم و همه ي پيامبران؛ يعني اقامه ي قسط و عدل و زدودن اندادالله از صحنه ي حکومت و سپردن زمام اداره ي زندگي به خلفاءالله و بندگان صالح خداوند. 
امام موسي بن جعفر عليه السلام نيز همه ي زندگي خود را وقف اين جهاد مقدس ساخته بود؛ درس و تعليم و فقه و حديث وتقيه و تربيتش در اين جهت بود. البتّه، زمان او و ويژگي هاي خود را داشت؛ پس جهاد او نيز به تناسب زمان مختصاتي مي يافت؛ عيناً مانند ديگر ائمه ي هشتگانه، از زمان امام سجاد عليه السلام تا امام عسکري عليه السلام که هر يک يا هر چند نفر، مختصاتي در زمان و به تبع آن، در جهادِ خود داشتند و مجموعاً زندگي آنان، دوره ي چهارم از زندگي دويست و پنجاه ساله را تشکيل مي دهد که خود نيز به مرحله هايي تقسيم مي گردد. 
جاي آن است که اين بحث اساسي، از اين ديدگاه مورد توجه فضلا و محققان قرار گيرد و در آيينه ي اين دوران پر شکوه و اين مجاهدت بي نظير، راه کمال مسلمين و مخصوصاً پيروان و دوستداران اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و اله وسلم آشکار گردد.(1)

 

پي‌نوشت‌ها:
 

 

1- حديث ولايت، ج 2، صص 231-234. 
 

 

منبع :
شخصيت و سيره ي معصومين(علیهم السلام)در نگاه رهبر انقلاب اسلامي(جلد 7)
( شخصیت و سیره امام زمان (علیه السلام)) 
،ناشر موسسه فرهنگي قدر ولايت - 1383